خدایابه تو محتاجم رهایم نکن....
خدايا دوستت دارم و به تو محتاجم ...رهايم مکن
هوالحق
خدايا سلام ...بعد ازروز ها دوباره ميخام برات بنويسم ،اما نمي دونم چي بگم ؟
حرف هاي زيادي توي دلم تلنبار شده اما توون نوشتن ندارم ...
خدايا چقدر از تو دور شده بودم در عين اينکه فکر مي کردم تو رو پيدا کردم ...چقدر گمراهي ؟!...چقدر ناسپاسي ؟!
اما تو باز هم ثابت کردي که رحمانيت فقط مخصوص خودته و بس...
چقدر بدي کردم و تو باز هم رهام نکردي ! چقدر دستامو گرفتي و من با کارهام دستمو از دستاي تو جدا کردم !!
چقدر غفلت ...؟! چه روزهاي سختي بود زندگي بي تو ...
خدايا تو با اونکه به من نياز نداشتي و بي نيازتريني اما صدام ميکردي و من بي توجه به تو ! با اينکه بهت نياز داشتم و نيازمندترين بودم ...
خدايا هي بهم مهلت دادي و من نفهميدم ...هي بهم فرصت جبران دادي و من پشيمون که نشدم هيچ ...بدتر شدم !
اما تو بازم خدايانه دستامو گرفتي ،صدام کردي و گفتي توبه کن ... تو مشتاق به بخشش من بودي و من مشتاق به گناه ...
شب قدر رو پيش روم گذاشتي و گفتي توبه کن بنده ي من ...
تو اونقدر مهربون بودي که همه گناه ها ، بديها ،ناسپاسي ها ،کم توجهي ها ،غفلت و ... رو ناديده گرفتي و شب قدر دلمو لرزوندي که به خودم بيام ....
نميدونم شب قدر امسالم رو چطوري توصيف کنم ؟! با کوله باري از گناه و شرمندگي مقابل خداي به اين مهربوني ايستاده بودم ...اين بار دستام خالي تر از هميشه بود ...هيچي جز شرمندگي نداشتم ...فکر ميکردم تو ديگه به من توجه نميکني...فکر ميکردم ديگه رهام ميکني ...اما امکان نداشت ...تو خدايي ...تو مهربوني ...تو از بنده ات به توبه اش مشتاق تري ...تو دوسم داشتي که بازم شب قدر رو بهم مهلت دادي ...
انگار بعد مدت ها پيدات کردم ...عين بچه اي که از ترس به آغوش مادرش پناه ميبره بودم...صدات کردم از ته دل ...
اشکام جاري شد ...قفل زبونم براي صدا کردن تو باز شد انگار ...سرم از شرم پايين بود و دستام خالي خالي ...
هزار تا اسمتو صدا کردم ...يکي يکي ائمه رو واسطه قرار دادم ....اسم مولامون علي (ع) رو بارها به زبون آوردم و به حق مولا قسمت دادم ...گفتم خدايا غلط کردم ...اشتباه کردم ...پشيمونم ...اشک امونم رو بريده بود ...با هق هق گريه اونقدر صدات کردم که تاوان تموم بي توجهي هامو بدم ...اما نميشد ...دلم مي خواست به جبران خطاهام تا آخر عمر اشک بريزم اما تو دلت نيومد ....بار هم خداي رحمان و رحيم من ،تو اومدي کنارم ...حست مي کردم ...حتي از رگ گردن هم نزديک تر ...چقدر رها شدم ...چقدر به تو مشتاق شدم ...چقدر دنيا برام کوچيک شد...چقدر مهربون بودي و من درک نکرده بودم ...چقدر عيب هامو پوشوندي و من نفهميدم ...خدايا چقدر دل تنگت بودم و نفهميدم ؟!؟ چقدر...
من برگشتم خدا ...به آغوش تو پناه بردم ...رهام نکن ...ديگه هيچ وقت اينطوري امتحانم نکن ...من ظرفيت امتحان هاي سخت تو رو ندارم ...ديگه دوست ندارم حتي يه لحظه هم از يادت غافل بشم ...توام دستمو بگير و نذار رها شم ...
خدايا خدايي رو در حق من تموم کردي ...کمک کن بتونم بنده ي حقيرت بمونم ....
خدايا عاشقانه و از ته ته ته دلم با صداي بلند و با قطره هاي اشک رو گونه هام ميگم که دوستت دارم ...
پی نوشت:
۱:تواین شبا ماروازدعای خودتون محروم نکنید....(التماس دعای شدید)
۲:برای فرج اقا وشفای همه ی مریضاوبرآورده شدن همه ی حاجتمندا دعاکنید...![]()
![]()
۳کودر آخر فقط میتونم بگم ممنونتم خدایاااااااااااااااااااااااااااا...یه عمری بده شب ۲۱ روهم بیایم پیشت...
بسم رب الشهداء والصدیقین. این وبلاگ را ما به نیت شهدا و امام شهدا درست کردم .پس فاتحه یادتون نره و مرا از دعای خیرتون فراموش نکنید. یا علی