یارقیه(ع) مددی...

  قصه مي گه واسه باباش يه دختر زندوني

داره مي گه از خاطرات کوفه و شام


                                           داره مي گه از روضه هاي سنگ از بام


از اون شبي که گم شدش توي بيابون


                                            از تازيانه از صداي وقت دشنام


بابا نبودي دامنم آتش گرفت


                                      گلهاي سرخ پيرهنم آتش گرفت


از سوزش گلبوسه هاي تازيان


                                     بابا کبودي تنم آتش گرفت


نبودي تو هر کجا منو زدند


                                  تو شهر و تو کوچه ها منو زدند


خلاصه برات بگم تو رفتي و  


                                  تو هر کجا گفتم بابا منو زدند بابايي


                         بابا بابا بابا بابا جان


                        ************


درد و بلات به جونم                  باباي مهربونم


    سنگم بياد جايي نمي رم پيش تو مي مونم


بعد از تو در دست غم و غصه اسيرم


                                                          داغ تو غمهاي عمه کرده پيرم


تو که مي دوني دخترا بابايي هستند


                                                  بابا نگفتي تو مي ري و من مي ميرم


ليلا کيه تا که بشه مجنون تو


                                                 بابا خودم مي شم بلا گردون تو


اول بزار خاکسترا رو پاک کنم


                                               از لابه لاي گيسوي پر خون تو


بابايي چرا لبات خوني شده


                                        بميرم چرا موهات خوني شده


بميرم رو ابروهات خورده ترک


                                         بابايي چرا چشات خوني شده بابايي


                         بابا بابا بابا بابا بابا جان 

دلم جنوب میخواد به کی بگم؟؟؟.......

بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّديقين

به نام او كه بهاي اين تن را فقط بهشت قرار داد؛ و بعضي ها چه خوب اين معامله را به پايان رساندن بدون آنكه در آرزوي بهشت باشند.

سفر به جنوب در9اسفند شايد كمي غير ممكن باشد ولي با وجود شهدا ممكن مي شود وقتي كه قصة  بزرگ مردان تاريخ را مي خواني و به سفري عميق و طولاني مي روي و چه شيرين است سفري كه در آن تمام شهدا را در اطرف خودت ببيني، و چه تلخ و مرگ آور است بازگشت از آن سفر. برگشت از يك سفر نوراني به يك دنياي پر از سياهي، نيرنگ و فريب. وقتي كه كمي دقيق مي شوي و مي فهمي باز هم در همان جا هستي و ديگر خبري از آن همه شهيد نيست و تو باز تنهاي تنهايي.

يادتان هست روز15را. وقتي كه از سرزمين نور بر مي گشتيم؛ يادتان هست قول هايي را كه به شهدا داديم، يادتان هست عهدهايي را كه با آنها بستيم؟ چقدر به آنها عمل كرديم؛ شما را نمي دانم و روي سخنم با خودم هست شايد اين جوري كمي متذكر بشوم.

يادت هست غروب شلمچه را، غروبي كه اندوه و غم تو هم با آن غروب كرد و جايش را به بغض در گلو شكسته داد. نماز شلمچه را يادت مي آيد آن همه احساس و شور را، يادت هست موقع خداحافظي با شهداي شلمچه چه عهدهايي بستي؟

يادت هست تا چشمت به آيه «فخلع نعليك...» مي افتاد آن را تفسير مي كردي، يادت هست وقتي در كنار اروند نشسته بودي و به تلاطم امواج اروند چشم دوخته بودي و تلاطم قلب ناآرامت را آرام مي كردي و عهدهايي كه با خود و خدايت مي بستي و سلام هايي كه به شهداي در زير آب خفتة اروند مي فرستادي؟

يادت هست فكه و عطش بيش از اندازة آن را، آفتاب سوزان و نجواهاي عاشقانه اش را، گلهاي از شاخه چيدة فكه را و صداهايي را كه هرگز نشنيدي وفريادهاي «العطشي» كه كوش فلك را كر كرده بود و اشك چشمهايي كه براي آبياري جاي پايشان برده بودي؟

يادت هست در طلاييه چه ها بر تو گذشت، فريادهايي كه از درونت پر كشيد و در گلويت خفه شد، آه هايي كه از اعماق جانت بلند شد و آتش آن لبهايت را سوزاند و خاكهايي كه براي يافتن نشانه اي جا به جا مي كردي؟

يادت هست ذره ذرة آن خاك را چقدر عزيز مي داشتي؟ يادت هست چقدر با خودت عهد كردي؟ پس چه شد؟ هنوز كه زماني نگذشته چرا بر آن عهد ها پشت كرده اي؟ يادت هست به خودت قول دادي صفاي جبهه هاي جنوب را به پشت خاكريزهاي تهران بكشاني و فريادهاي درگلو شكستة طلاييه را بر سر نامحرمان بكشي و سرود عاشقي آن سبكبالان ديار عاشقي را با صدايي كه گوش فلك را كر كند فرياد بكشي؟ پس چه شده چرا هنوز كاري نمي كني؟  چرا موعود سفر دوباره نزديك است اين بار هم فقط مي خواهي بگويي شهدا شرمنده ام؛ و باز هم سرت را به زير بيندازي و با همان شرم هميشگي در گوشه اي بنشيني و در انتظار باشي كه كي شود كه بر تو هم نظري بيفكنند و تو را هم در جمع دوستدارانشان جاي دهند.

چقدر مي خواهي با شرمندگي به ديدار آنها بروي؛ درست است كه مهر و لطف آنها زياد است ولي پس حياي تو كجا رفته؛ چرا كاري نمي كني كه اين بار در نزد آنها پشيمان و سرافكنده نباشي؟

تا دير نشده كاري بكن؛ نه براي شهدا براي خودت، شهدا در نزد ربّشان آبرومندند به فكر آبروي خودت باش و كاري بكن.

التماس دعا

منو نجوای دلم....

"بسم رب الشهداوالصدیقین"

هر وقت خواستم از شهيد و شهادت بگم دلم تندتر تپيد، صدام لرزيد و خيلي ها به اين لرزش نيش خند زدن، اما 

خب؛ بودن كسايي هم كه با من هم نوا شدن. بار دوم كه خواستم بگم اونايي كه باهام همراه بودن خميازه اي 

كشيدن و گفتن يه كاري داشتيم ديرمون شده، ولي خب؛ باز هم يكي دو نفري بودن كه با من هم ناله بشن. بار

سوم كه خواستم بگم؛ اون يكي دو نفر گفتن واي چقدر دير كرديم يه دقيقه وايستا الان بر مي گرديم. بار چهارم

كه خواستم بگم ديگه كسي كنارم نبود تنهاي تنها بودم اما باز هم گفتم، براي خودم از غربت سنگرهاي خالي گفتم، از ايثار و جنون گفتم، از همت، باكري، زين الدين، چمران و....

بار پنجم كه خواستم بگم گوشهام گفت بسه، ديگه از شنيدن خسته شدم. ديگه نمي خوام بشنوم...

من موندم و دلم؛ مهر سكوت رو دلم زدم و با آتش دلم سوختم و ساختم. گفتم بذار اگه سوزشي هست كسي نبينه،اگه شكستني هست، كسي صداش رو نشنوه ...

نمي دونم چي شد كه باز هم نوشتم، من كه نه بلدم متن ادبي بنويسم نه متن كلاسيك، اصلا نويسندگي بلد نيستم.

نمي دونم چي شد كه دوباره قلم بدست گرفتم، چندين و چند بار عهد كرده بودم كه ديگه حرف دلم رو به كسي نگم آخه خريداري نداره....

اي شهيدان!

ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!

لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لا به لاي سيم خاردارها رها كرديم. عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم.

زمان ندبه و سمات را گم كرديم.

شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.....

روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟

نخوانده اید؟

البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. ...

یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟

ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است.

" نامی که اکنون گمنام شده "

نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند.

اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آن هم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو .......... 

حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم

من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است؟؟؟؟


پی نوشت:

التماس دعا داریم ازهمه ی دوستان....