بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّديقين

به نام او كه بهاي اين تن را فقط بهشت قرار داد؛ و بعضي ها چه خوب اين معامله را به پايان رساندن بدون آنكه در آرزوي بهشت باشند.

سفر به جنوب در9اسفند شايد كمي غير ممكن باشد ولي با وجود شهدا ممكن مي شود وقتي كه قصة  بزرگ مردان تاريخ را مي خواني و به سفري عميق و طولاني مي روي و چه شيرين است سفري كه در آن تمام شهدا را در اطرف خودت ببيني، و چه تلخ و مرگ آور است بازگشت از آن سفر. برگشت از يك سفر نوراني به يك دنياي پر از سياهي، نيرنگ و فريب. وقتي كه كمي دقيق مي شوي و مي فهمي باز هم در همان جا هستي و ديگر خبري از آن همه شهيد نيست و تو باز تنهاي تنهايي.

يادتان هست روز15را. وقتي كه از سرزمين نور بر مي گشتيم؛ يادتان هست قول هايي را كه به شهدا داديم، يادتان هست عهدهايي را كه با آنها بستيم؟ چقدر به آنها عمل كرديم؛ شما را نمي دانم و روي سخنم با خودم هست شايد اين جوري كمي متذكر بشوم.

يادت هست غروب شلمچه را، غروبي كه اندوه و غم تو هم با آن غروب كرد و جايش را به بغض در گلو شكسته داد. نماز شلمچه را يادت مي آيد آن همه احساس و شور را، يادت هست موقع خداحافظي با شهداي شلمچه چه عهدهايي بستي؟

يادت هست تا چشمت به آيه «فخلع نعليك...» مي افتاد آن را تفسير مي كردي، يادت هست وقتي در كنار اروند نشسته بودي و به تلاطم امواج اروند چشم دوخته بودي و تلاطم قلب ناآرامت را آرام مي كردي و عهدهايي كه با خود و خدايت مي بستي و سلام هايي كه به شهداي در زير آب خفتة اروند مي فرستادي؟

يادت هست فكه و عطش بيش از اندازة آن را، آفتاب سوزان و نجواهاي عاشقانه اش را، گلهاي از شاخه چيدة فكه را و صداهايي را كه هرگز نشنيدي وفريادهاي «العطشي» كه كوش فلك را كر كرده بود و اشك چشمهايي كه براي آبياري جاي پايشان برده بودي؟

يادت هست در طلاييه چه ها بر تو گذشت، فريادهايي كه از درونت پر كشيد و در گلويت خفه شد، آه هايي كه از اعماق جانت بلند شد و آتش آن لبهايت را سوزاند و خاكهايي كه براي يافتن نشانه اي جا به جا مي كردي؟

يادت هست ذره ذرة آن خاك را چقدر عزيز مي داشتي؟ يادت هست چقدر با خودت عهد كردي؟ پس چه شد؟ هنوز كه زماني نگذشته چرا بر آن عهد ها پشت كرده اي؟ يادت هست به خودت قول دادي صفاي جبهه هاي جنوب را به پشت خاكريزهاي تهران بكشاني و فريادهاي درگلو شكستة طلاييه را بر سر نامحرمان بكشي و سرود عاشقي آن سبكبالان ديار عاشقي را با صدايي كه گوش فلك را كر كند فرياد بكشي؟ پس چه شده چرا هنوز كاري نمي كني؟  چرا موعود سفر دوباره نزديك است اين بار هم فقط مي خواهي بگويي شهدا شرمنده ام؛ و باز هم سرت را به زير بيندازي و با همان شرم هميشگي در گوشه اي بنشيني و در انتظار باشي كه كي شود كه بر تو هم نظري بيفكنند و تو را هم در جمع دوستدارانشان جاي دهند.

چقدر مي خواهي با شرمندگي به ديدار آنها بروي؛ درست است كه مهر و لطف آنها زياد است ولي پس حياي تو كجا رفته؛ چرا كاري نمي كني كه اين بار در نزد آنها پشيمان و سرافكنده نباشي؟

تا دير نشده كاري بكن؛ نه براي شهدا براي خودت، شهدا در نزد ربّشان آبرومندند به فكر آبروي خودت باش و كاري بكن.

التماس دعا