عشق فقط حسین


 
زمین کو آسمانم؟

ازآسمان که افتادم کمرم درد گرفت با زحمت بلند شدم خودم را به زور چپ و راست کردم و قلنج هایم را شکاندم!

چند روز بعد هم به کلینیک خصوصی رفتم ودر بخش ارتوپدی چند عکس ازاین کمر وامانده انداختم!

بالهایم که شکست کمی گریه کردم اما زود به فکر خرید بک جایگزین زمینی افتادم 206 اولین گزینه بود اسپورت و جوان پسند!

اشکهایم که خشک شد برای خودم هزار دلیل آوردم مگر لبخند چه ایرادی دارد اصلا شاد باشم بهتر است!

لبخند هم بی صفا شد مرا به یاد قهقه های جادوگر شهر اوز می انداخت!

((امان از این پلشتی ها!))

با هر قدم از آسمان دور شدم

خدا! آسمان میخواهم ...بال می خواهم...اشک و لبخند می خواهم

 

راستی!

مگر آسمانی هم هست؟!

گفته اند که شرف المکان بالمکین و چه خوب گفته اند آری دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالیان سال با شهدا زیسته است با بسیجی ها ((شهید سید مرتضی آوینی)) .........ما فقط با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند((شهید تفحص مجید پازوکی))..................به دوکوهه خوش آمدید...

گریه بر مردی که نیست

 

 

گریه بر مردی که نیست

 

هفت روز است که زمین را آفریده اند. هفت روز است که زمین را شخم می زنیم. همۀ گندم های ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید.

* امشب هفتمین شب است . شب ناامیدی از خاک . شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است : «آب را بسته اند»!

خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک، به خیمه می رسیم. خبر می رسد و خبر ساده و کوتاه است «آب را بسته اند» بی طاقتیم. بی تاب. لب ها ترک خورده. زبان ها به کام چسبیده. یکی می گوید: «الهه آب ها ! رحمت !» یکی می نالد: «ای دریاها! ابر!» کسی میخواند «فرشته های نزول! باران !» آهسته زیر لب می گوییم : «یا قمر بنی هاشم»

*امشب هفتمین شب است . شب دل بستن به عشق و خبر ساده و کوتاه است :عشق را پوچ کرده اند. عشق دروغ شده است. کوچک. در ابعاد و اندامی حقیر که حتی نمی شود آن را شناخت. شناسنامه دارد و سن حتی قیافه .

ما خودمان را چسبانده ایم به خنکای کف خیمه ء سقا که می گویند عشق را می شناسد و می تواند آن را باز آورد. و صدا می زنیم : «یا ابالفضل» و حیرت می کنند همۀ آن ها که ارتباط این لقب را با عشق نمی دانند!

*امشب هفتمین شب است ، ما رسیده ایم خسته از هفت روز تنهایی و حقارت، پی قهرمان می گردیم و خبرساده و کوتاه است «قهرمانی مرده است» فقط روئین تنان خیالی مانده اند. تهمتنان افسانه ای. پروردگان سیمرغ های اساطیری . دست می کشیم به عمود خیمه و می گوئیم : «یا ابالفضل علمدار». می دانیم چیزی مثل یک عَلم که هیچ وقت بر زمین نمانده است، دستمان را می گیرد. مردی که افسانه و اساطیر نیست .

 

 

*امشب هفتمین شب است . شب عطش . و ما بدجوری به تو نیاز داریم. نه شمعی که در سقاخانه ای روبروی تمثالت بگذاریم. نه به سبزی خوردن های سفره ای که لابد سمبل ردای تو اند. نه! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم! خود خودت! به دست هایت که باز علم بگیرند. به بازوانت که تکیه گاه شوند. به گریه ات پیش حسین به این که بگویی: «جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم» به رفتنت. به رسیدنت به نهر آب. به تصویر عشق دیدنت. به دست های قلم شده. به چشم های خون آلود . به مشک تیر خورده. به آن کمر که پیش پای تو بشکند. ما امشب به همۀ این ها  نیازمندیم. چون امشب، شب عطش است. مشک های آب هستند . دریاها موج می زنند ولی امشب ، شب عطش است، قحطی عشق است .

بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد. بگو که می خواهیم برویم سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت «مردی که نیست» گریه کنیم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الگوهای زنجیره ای دختران

 الگوهای زنجیردختران (اوشین ، باربی ، یانگوم)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

               

 در جامعه ي امروز، ديگر جنگيدن به حمل سلاح و كشت وكشتار ختم نمي شود جنگ ديگري هم هست، جنگي از جنس جديد. دامنه ي جبهه اش بي انتها؛ مجروحانش بي درد، كشته هايش زنده و شعاع فتوحاتش نا شناخته است.جنگي كه سلاحش از سنخ فرهنگ و مهماتش از معقوله فساد است.رهبر معظم انقلاب مي فرمايند: كاري كه از لحاظ فرهنگی دشمن مي كند نه تنها  يك تهاجم فرهنگي بلكه بايد گفت يك شبيخون فرهنگي، يك غارت فرهنگي و يك قتل عام فرهنگي است.وقتي به جامعه ي خودمان نگاهي دقيق مي كنيم آثار اين تهاجم را در شكل و شمايل مختلف مشاهده می کنیم و مي بينيم كه عامه مردم عزیزمان به اين جریان از سر ناآگاهي و احساسات بيهوده دامن زده اند.

همه ي شما نام اوشين، باربي و يانگوم كه حدود یک سال است مهمان جدید خانه ها شده را شنيده ايد می خواهم در مورد این سه شخصیت و آثارشان بر جامعه مان با شما سخن بگویم. قبل از آغاز صحبتم اين نكته را متذكر مي شوم كه هيچ گاه قصد يك طرفه قضاوت کردن را ندارم اما خود بياييد و قضاوت كنيد. موضوعي را كه مي خواهم بيان كنم  به راستي درد است: آري درد!!

 

قصه اول( عروسک باربی )

آقا و خانم (( الیود و روبت هندلر )) در سال ١٩٤٥کمپانی ((متل)) را در ایالت کالیفرنیای جنوبی آمریکا تأسیس کردند. این شرکت ابتدا به تولید قاب عکس و مبلمان خانه پرداخت و در نهایت، به تولید اسباب بازی روی آورد. این کمپانی چهار سال بعد به دلیل علاقه دختر هندلر به عروسک های کاغذی، ساخت عروسک را دنبال کرد که منجرب عقد قرارداد برای دریافت امتیاز عروسک آلمانی ((لی لی)) شد.عروسک لی لی برگرفته از شخصیت، اندام و چهره یک زن خیابان گرد آلمانی به همین نام بود. لی لی به عنوان یک قطعه کلکسیونی به بزرگسالان به ویژه به کلکسیونر های اسباب بازی فروخته می شد .کمپانی متل با ایجاد تغییراتی ، صورت بندی نژادی عروسک لی لی را به ( آنگلو ساکسون) همانند کرد. با ایجاد تغییراتی در صورت بندی لی لی، عروسک باربی متولد شد و به زودی در صف اول اسباب بازی ویژه دختران قرار گرفت . باربی مخفف(باربارا) از نام دختر کوچک رئیس کمپانی متل گرفته شده است. طراح تغییرات باربی (جک رایان) قبلاً طراح موشک های ( اسپارو وهاوک) در پنتاگون وزارت جنگ آمریکا بود که شرکت متل او را بخاطر استعدادش در شناخت فرم هیکل زنان استخدام کرد.

*** در سال ١٩٥٩  هر عروسک باربی به قیمت٣ دلار فروخته می شد، اما بعد باربی های ساخت کمپانی متل به قیمت ٤٥٠٠ دلار به فروش رفت. تولید و عرضه انبوه باربی کمپانی متل را به یکی از ثروتمندترين شرکت های جهان تبدیل کرد به گونه ای که در هر۲ثانیه به طور متوسط تعداد پنج باربی در جهان به فروش می رسید و اگر کل باربی هایی که تا به حال در جهان تولید شده است را به گونه ای در کنار هم قرار دهیم که سر یکی در کنار پای دیگری قرار گیرد رشته ای از عروسک باربی خواهیم داشت که هفت بار دور کره زمین دورخواهد زد. فقط در ایتالیا تعداد عروسک های باربی از تعداد جمعیت این کشور بیشتر است. شاید با خواندن مطالب بالا به این فکر افتاده اید که نویسنده بخیل است و چشم دیدن پیشرفت آن مالک کارخانه را ندارد اما بهتر است بدانید که باربی، نه تنها به عنوان  یک عروسک بلکه در معقوله سیاست هم حضور فعال پیدا کرد به طوری که او در ادامه جنگ روانی غرب علیه اندیشه های اسلامی وارد عرصه شد و مبارزه با فرهنگ شهادت طلبی را در دستور کار خود قرار داد. این بار باربی انتحاری و شهادت طلب که پس از فریاد الله اکبر با فشردن ضامن کمربند انفجاری اش منفجر می شد، که به طور غیر مستقیم تلاش میکرد تا فرهنگ شهادت طلبی، در میان کودکان به تمسخر گرفته و با غیرمنطقی جلوه دادن آن، نسلهای آینده را از دست یابی بدان محروم سازد.

*یکی از مسئولان حماس اعلام کرد: این اقدام در راستای کوبیدن هرچه بیشتر روحیه شهادت طلبی در میان زنان و کودکان فلسطینی است.

*در سال ١٩٩۷ خط تولید باربی دست به ساخت و عرضه عروسک معلول سوار بر ویلچر بنام اسماعیل زد. این عروسک همان طور که از نامش پیداست نماینده ملت های مسلمان بود که با جسم علیل، ناقص و معیوبش به صورت چهره های بدبخت و قابل ترحم از مسلمانان نشان می داد.

*باربی درطی سال های اخیر با لباس و چهرهای مختلف برای تبلیغ از کالاهای کارخانه وشرکت های مختلف صهیونیستی نیز ظاهر شد،که این نشان از روح صهیونیستی او دارد و این مطلب بیانگر وجود دست صهیونیسم غاصب در این تهاجم می باشد.

 مسئولين فرهنگي كشورمان سعي كردند كه با توليد دو عروسك دارا و سارا به جنگ فرهنگی با باربي آمريكايي بروند. گویا سارای ایرانی به همراه برادرش دارا، سخت امپراطوری باربی پلاستیکی را به خطر انداخته اند *نشریه یو.اس.ای.تودی در همان زمان با انعکاس خبر ساخت عروسک های ملی در ایران نوشت : ((باربی کنار برو؛ سارا با چادر می آید.)) خبرگزاری آسوشیتدپرس نیز پوشش چادر سارا را جواب ایران به باربی دانست .

اما متأسفانه مبلغ اين دو عروسك نسبت به رقيب خارجيشان بسيار بالا است در صورتي كه كيفيتشان پايين تر از آن است و همين امر موجب تمایل بيش تر خانواده ها به عروسك باربي شده به طوري كه در بازار از لوازم التحریر و لوازم بهداشتی گرفته تا لباس و وسایل اتاق خواب نوزاد، تصویر اين شخصيت امريكايي را مي بينيم.

امام خمینی (ره) آن یگانه ی دوران و آن فراتر از زمان می فرمایند:

ما آن صدمه ای که از قدرت های بزرگ خوردیم، باید بگوییم که بالاترین صدمه، صدمه شخصیت بوده، آنها کوشش کردند که شخصیت ما را از ما بگیرند و به جای شخصیت ایرانی و اسلامی یک شخصیت وابسته اروپایی شرقی و غربی به جایش بگذارند. یعنی تربیت فاسدی که در رژیم سابق بود و به تدریج داشت قوت می گرفت، این بود که از همان کودکستان شروع کنند به این برنامه که اطفال ما را از همان جا زمینه تبدیلشان را به یک موجود وابسته فراهم کنند تا برود به مرتبه بالا مثل دبیرستان، بعد هم بالاتر از او.

 

قصه دوم( اوشین و یانگوم )

اوشین و یانگوم نماد دو انسان سخت کوش و زجر کشیده هستند که براي رسيدن به اهداف خود دست به تلاش خستگي ناپذيري مي زنند. درست است كه صبر و تحمل سختي براي رسيدن به اهداف والا از بزرگان ديني به ما سفارش شده اما نكته اين جاست كه متاسفانه مردمان ما سخت، تحت تاثير اين شخصيت ها قرار گرفته اند به طوري كه خانم ها در آشپزي و پزشكي  از توصيه هاي يانگوم استفاده مي كنند و پسران جوان ما در آرزوي رسيدن به معشوقه اي همچون يانگوم اند. در آن سال هایی که سریال اوشین پخش می شد از رادیو مصاحبه ای پخش شد که در آن از خانمی می پرسند الگوی شما در زندگی چه کسی است و او جواب می دهد اوشین. اين درد است  كه مردمان ما با  وجود الگوها و شخصيت هاي بر جسته ي ديني دست به تقلید از اين شخصيت ها مي زنند و فراموش كرده اند كه ما تمامی مسائل پزشکی بیان شده در سریال یانگوم را در کتاب طب الصادق آمده و اینکه ما الگو هاي نجابت و پاكدامني همچون  حضرت فاطمه زهرا(س) و زينب كبري(س) را داريم.  رهبر معظم انقلاب در این باره می فرماید: هر کس الگویی می خواهد، دنبال نمونه واسوه یی می گردد؛ اما همه در جستن الگو، راه ثواب نمی روند. بعضی افراد در عالم که اگر از آنها بپرسید کدام چهره ذهن شما را به خود متوجه میکند، میبینید که سراغ انسانهای حقیر و کوچک و پستی می روند که عمرشان به عبودیت هوای نفس گذشته است؛ تنها هنرشان چیزی است که جز غافلان را خوش نمی آید تنها سرگرم کردن چند لحظه انسانهای کوچک و غافل اینها عده ای از انسانهای عالم را الگو میشوند.

در پایان، کلیه فعالیت های دست اندرکاران فرهنگی کشور قابل تقدیر است اما به هیچ وجه کافی نبوده و پاسخگوی این هجمه عظیم فرهنگی نخواهد بود . موفقیت این امر و دستیابی به الگویی برای تربیت دختران درگرو یک عزم ملی و ساماندهی همه ی توان فکری ، فرهنگی ، اقتصادی و ... برای تحقق آن است و تردیدی نیست که اگر در مسیر تربیت مادران فردای سرزمینمان موفق شویم آن روز است که می توانیم مدعی ترسیم آینده ای روشن و جامعه ای آباد توام با سلامت اخلاقی و روانی برای همه ی مردم باشیم .  ان شاءا...

                                                                                                                                                 والسلام                                                                                    

 

 

ظهر عاشورا

ای عزیز ٫روزهای پزتقالی

در راه است و فصل هایی خیالی چقدر عالی. باز هم علی تنهاست و زمان

ظهر عاشوراست .  

عاشورا

علی تنهاست وزمان ظهر عاشوراست

نفس نفس زنم امشب به عشق روي تو دلبر
            قفس قفس همه عالم اسير ساقي کوثر            تپش تپش تو به قلبم بيا اشاره نما
            تو آسمان دلم را پر از ستاره نما
            سبو سبو كنم امشب مكن تو تكفيرم
           ببين ز عشق تو مولا بسته به زنجيرم

یا حسین شهید

یا حسین شهید

برف یکی از نعمتهای زیبای خداست.هنگام نزول این رحمت ۱.دعا فراموش نشه.۲.فکر اونایی که تو سرما هستن فراموش نشه.

سلام خدا...

اومدم یه ذره باهات خلوت کنم...
می دونی چند وقته از آخرین خلوتم می گذره؟ هر چی در افق ذهنیم سیر می کنم یادم نمی آد که کی بود و سر چه موضوعی؟...
می دونم!...
همه آدما الان اگه بدونن دارم اینارو می گم به همه دانسته ها و نادانسته هاشون دست میبرن و میگن هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات و ...
 قبوله!...

اما آ خدا؟
وقتی میبینم همه چیزا رو می دونی آخه  تو
۲۴ ساعت حتی یه لحظه هم چشم نمی ذاری...
وقتی میبینم همه چیزم مال تو هستش ولی من در طول تمام
۲۴ ساعتم یادم میره تو رو...
وقتی میبینم تو مطلقی و من هیچ...
وقتی میبینم از همه گناهایی که من می کنم ممکنه به شدت متنفر بشی، اما بازم منو دوست داری...
قبلا که بهت گفتم و به م گفتی...
"دوستم داری،چون مال توام"...

 

می دونم که الان میدونی اونور کره خاکی کی داره عبادت می کنه و به یاد توِ هستش و کی داره با ابلیست زندگی میکنه و از تو دوره!...
تقریبا یه چند ساعته دیگه میلیونها نفر می خوان نماز بخونن! اما این وسط کی خدارو یادشه؟
راستی، یه سوال؟
همین الانه الان قرار بود چه بلایی سر کی بیاد دلت نیومد و نذاشتی؟ یا اصلا به کیا یه حال اساسی دادی؟ یا نه! کدوم بنده خاکیت نشست و جوری صدات کرد که همه فرشته هاتو صدا زدی که آهای...
بیاید...!
بیاید تماشا کنید و ببینید که این همه می گفتید اله و بله، حالا این بنده با عشق من داره چیکار میکنه؟
الان کیا دنیا اومدن و قراره چیکاره بشن؟...
راستی یه چی دیگه؟...
من...
نه، من و پدر و مادرم و ...
بازم نه، منو همه اونا و همه رفیقام...
 نه، اصلا ما نه...!
اونایی که خیلی مهمن،مثلا اولیای خودت مثل علما، یا مثلا بنده هایی که روزی،هفته ای، ماهی یا لااقل سالی یه بار از سر صفا بات حال میکنن، تا کی قراره بزرگترین نعمت تورو در پرده ببینن؟...
خدایا سوالم جدیه ها...!
آخه میدونی من همیشه دوست داشتم جلوه عالیه تورو ببینم...
حق داری! آخه ماها نه لیاقت داریم و نه می فهمیم لیاقت چی هست اما...
اما اینو خوب یاد گرفتیم که هر چی می خوای بدی به ظرفامون نگاه نکن..
اگه عطا میکنی، همه چیزو با هم می دی...
خدایا خیلی از حرفام مونده...
قد یه دنیا برات حرف دارم...

کرامتی از یک شهید

یکی از شهدای دفن شده در مقبرة الشهداء مسجد فائق، دیگر گمنام نیست ...

همانطور که بخاطر دارید، در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان همین امسال، روز شهادت مولی متقیان امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) در خیابان ایران محله عباس آباد(شهید فیاض بخش) تهران، پیکرهای پاک 5 شهید گمنام دوران دفاع مقدس با حضور گسترده و باشکوه مردمی قدرشناس و روزه دار با احترام خاصی تشییع و در محوطه مقبرة الشهداء مسجد فائق به خاک سپرده شدند.
امام جماعت محترم مسجد فائق، حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج سید علی اکبر حسینی بعد از مراسم تشییع پیکرهای شهدا طی صحبتهایی دلنشین، ضمن تقدیر از مردم روزه دار حاضر در مراسم، اظهار داشتند این شهدا دریچه ای از آسمان به روی مردم این منطقه بلکه مردم این شهر گشوده اند و همگی باید قدر این نعمت بزرگ در این محل را بدانیم و از آن استفاده ببریم.
شب همان روز در صدا و سیما گوشه هایی از این مراسم باشکوه پخش شد و در اخبار سراسری نیز خبر مربوط به مراسم اعلام شد.
همان شب شخصی در روستای کاظم آباد کرمان، از دیدن و شنیدن صحنه های معنوی تشییع پیکر پاک شهدا از تلویزیون تحت تأثیر قرار گرفته و با خود می گوید: خوشا به سعادت این مردم، که در این ماه عزیز و با زبان روزه، شهدا را در تهران تشییع می کنند.
شب هنگام، جوانی 16 ساله را در خواب می بیند که در کمال زیبایی و آرامش بر روی تختی از تختهای بهشتی نشسته است.
گفت و گویی صمیمی بین آن مرد کرمانی و این جوان بهشتی صورت می گیرد و طی آن، جوان خود را جزو یکی از پنج شهید تشییع شده در تهران معرفی می کند و نام و سن و محل سکونت خانواده اش را بدین شرح بیان می دارد:
شهید حسین اکبر – 16 ساله اهل کرمان، روستای خانوک و ...
سپس شهید از مرد کرمانی می خواهد که به روستای پدر او رفته و پدر و مادرش را که همچنان پس از 24 سال چشم انتظار اویند، از محل دفن پیکر وی در تهران آگاه سازد، و در مقابل به وی قول شفاعت داده و می گوید در آن مقبره پنج شهید دفن شده اند که سومین آنها من هستم (از هر طرف که شمارش شود.)
صبح روز بعد در حالیکه مرد کرمانی از رؤیای صادقه ای که دیده بود در عجب بود، خود را مهیای سفر به روستای خانوک نمود و پس از پرس و جو محل آن روستا را پیدا کرده و با همسر خود عازم آنجا شد.
او با خود اندیشید بهترین راه برای شناسایی این شهید مراجعه به باغ بهشت این روستاست، اما در آنجا هرچه روی سنگ قبرها را خواند نامی از «حسین اکبر» نیافت.
از اهالی روستا کمک می خواهد اما آنان نیز اطلاعاتی از این شهید و خانواده اش ندارند.
ناامید به سمت خروجی ده حرکت می کند که پیرمردی را خارج ده می بیند و با خود می گوید: از آخرین نفر هم سوال خواهم کرد.
... پیرمرد روستایی، «حسین اکبر» را می شناسد و می گوید: این نام، نام محلی او در این روستا بود و اگر اهل ده از او ابراز بی اطلاعی می کردند چون 24 سال از آن زمان گذشته است. البته سنگ قبری هم برای او     به نام «شهید حسین عرب نژاد» در باغ بهشت این روستا به رسم یادبود وجود دارد. در همین لحظات خودروی وانتی از کنار آنان عبور می کند و پیرمرد با اشاره به فرد داخل وانت می گوید: او پدر همان شهید است.
مرد با شنیدن این حرف بلافاصله به طرف خودرو رفته و آنرا متوقف می کند و از پدر، درباره فرزند شهیدش می پرسد. پدر شهید، او و همراهانش را به خانه دعوت می کند.
... خانواده شهید با شنیدن رؤیای صادقانه ای که مرد کرمانی دیده، متعجب و بی تاب می شوند. پدر شهید برای اطمینان کامل از حرفهای مرد، عسکهای متفاوتی را به او نشان می دهد که فرزند شهیدش را در میان آن تصاویر شناسایی کند. ۷-۶ تا عكس شهيد مي آورد. مرد کرمانی میگوید: نه، هيچکدام اينها نيست! حاج اكبر ميرود و یک عكس ديگری می آورد. مرد کرمانی با دیدن این عکس بلافاصله می گوید: بله! خودش است...

مرد کرمانی مأموریت خود را به پایان می رساند و به منزل خود در روستای کاظم آباد حرکت می کند. چند روز بعد برادرانی از بنیاد شهید آن استان به منزل او می روند و حکایت آن رؤیای صادقانه را می پرسند.
بررسی های کارشناسی از محل و تاریخ شهادت آن شهید به عمل می آید و معلوم می شود همه چیز طبق واقع است و آنرا ثبت می کنند.
آری! به واقع آن شهید گمنام دیگر نامش مشخص شده... او «حسین عرب نژاد» است.
در اوایل بهمن ماه نیز خانواده «شهید حسین عرب نژاد» همراه جمعی از اهل روستا به تهران می آیند و با شور و حال خاصی بر سر مزار فرزندشان واقع در مقبرة الشهداء مسجد فائق حاضر می شوند و آن مرد کرمانی هم حکایت خواب آن شب و صحبتهای بین خودش و حسین را در فضایی معنوی و روحانی خطاب به اهل محل و دیگران که در مسجد فائق بودند روایت می کند.
پدر شهید پس از زیارت مزار فرزندش که پس از 24 سال در خاک آرمیده می گوید: «
فرزندم خود این مکان را برای دفن پیکرش انتخاب کرده، و چه جایی بهتر از جوار خانه خدا و مقبرة الشهداء و من پس از 24 سال، گویی گم کرده خود را پیدا کردم

«و لاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لاتشعرون» سوره بقره، آیه ۱۵۴
به آنها که در راه خدا کشته می شوند مرده مگویید بلکه آنها زنده اند ولی شما درک نمی کنید.

شهیدان زنده اند الله اکبر       به حق پیوسته اند الله اکبر
اما..!

خدایا..!

دوست دارم،چون مال توام...

 

  آی شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده

                             شما را به خدا به یاد شهدا باشید!!!!

   یا رب الحسین

ارباب تو آخرش منو ميكشی . گفتن كربلا ، نگفتن آدمو ديونه كنه .
گفتن كربلا نگفتن آدمو آواره كنه . گفتن دوری و دوستی ولی قرار
نبود دوری ما اينقدر طول بكشه . قرار نبود اينطوری ما رو تنها بذاری.
آقا تو رو به رقيه سه ساله ات يه بار ديگه ما رو تو حرمت راه بده.
قول می دم اگه اين بار بيام ٬ حرم رو با مژه هام جارو كنم . مولا جان
تو رو به شش ماه ات علی اصغر ٬ تو رو به جوانت علی اکبر ٬تو رو
به ساقیت ابالفضل ما رو بطلب بیام کربلا فقط یه شب تا صبح کنار ضریح
با صفایت باشم . به خدا دلم تنگه تا کی انتظار کشم

کجایند مردان بی ادعا ؟؟؟؟؟؟ کجایند شهدا!!!!!!!!

حضرت مهدی(عج)

 

حکایت سفر عشق

راستش از آن زمانی که شور و شوق مردم را برای ثبت نام حج دیدم به ذهنم رسید که تا قبل مشرف شدنشان این حکایت را بیان کنم بلکاً ما هم در خیالمان چشمه ای از آن شکوه و عظمت حقیقی را درک کرده باشیم تا ان شاء ا... در زمان تشرف به سرزمین نور کمی با آن، دل آشنا باشیم . پس بسم ا...

خطاب من در اینجا با عاشقان است و درد آشنایان. این حکایت را دیگر هر دلی تاب شنیدن ندارد. ای اشک، مهلتی دِه تا بازگویم آن چه را که در سینه ام مستور مانده است.

 همه ما در دلهامان آرزوی زیارت خانۀ حضرت دوست و ائمه بقیع را داریم. در این ایام مسافران خانۀ عشق، بار سفر بسته و راهی حج ابراهیمی شده اند و ما هم به همراه آنان کبوتر دل را به پرواز در آورده و سفر عشق آغاز می کنیم.

نخست مکانی که وارد می شویم مدینه؛ همان شهریست که اولین پایتخت حکومت اسلامی در آن قرار گرفت. آخرین رسول خدا گرچه در مکه متولد شد اما طلعت خورشید بعثت او از مدینه بود، که رخ به جهانیان نمود. مسجد النبی چون نگینی بر انگشتری سبز مدینه می درخشد. از آن جلوتر که می رویم ماتم و غم عالم با دیدن قبرستان بقیع و یاد قبر گمشدۀ مادر پهلو شکسته و غریبی حیدر کرار وجود همگان را قبضه می کند. بغض گلوی آدمی را می فشارد. این بغضی نیست که فقط با گریه باز شود و این جراحت نه جراحتی است که با مرهم اشکِ شور، التیام یابد. حکایت بقیع، حکایت غربت است و بس. ای بقیع مطهر، ای رازدار صدیقه اطهر و ای هم نوای مهدی فاطمه(س) ، بگو آنجا چه می گذرد هنگامی که او به زیارت قبور می آید؟ لابد صدای گریۀ غریبانه آن یار مُضطَر را در آن هنگام که بر غربت اسلام  می گرید را شنیده ای؟ ای بقیع! ای کاش ما هم با آن محبوب به وقت خواندن  (( اَمَّن یُجیب )) هم نوا می شدیم. به راستی اَمَّن یُجیب حکایت دل پر غصه اوست. چرا که اوست مصداق اَتَمِّ مُضطر.

در این حال و هوا ناخود آگاه طنین این مدح در خاطره ها زنده می شود:

یبن زهرا همسفر شو با دلم               تا دم بیت الامین فاطمه

و حال با چشمانی پر زِ اشک و دلی مالامال از غم با پرستوها راهی شهر مکه می شویم دل را حرجی نیست که مجنون دل یار شده است. نخست در مسجد شجره احرام می بندیم و رخت دنیایی خویش را از تن جدا می کنیم و با دلی صاف و پاک همچون جامه ی سپیدی که به تن کردیم به سمت مکه حرکت می کنیم. ای کاش به جای مُحرم درگاه او مَحرمش می شدیم. مکه ام القراست . شهری است که قیام خاتم الانبیاء از اینجا آغاز و قیام خاتم الاوصیاء هم از اینجا آغاز خواهد شد. به راستی این چه سری است که محتوای مشترک ادعیه ماه مبارک رمضان "الهم الرزقنی حج بیتک الحرام" است. و آن را با دَه روز اول ذی الحجه چه ارتباطی است که در آیه مبارکه میقات موسی به ان اشاره می شود؟ چگونه است که همین ده روز ظرف اصلی مناسک حج قرار گرفته که بعد از آن، سخن از اعطای مقام نبوت به موسی (ع) و تکلم با پروردگار و نزول الواح می رود؟ چه زیبا و پر معناست که واقعه غدیر بعد از حجه الوداع روی می دهد و در آن جا نیز سخن از اتمام نعمت و اکمال دین و ولایت است...... دیگر به لحظات حساس سفر رسیدیم و باید به احرامی که به تربت بقیع زینت داده ایم به قصد انجام اعمال راهی مسجد الحرام شویم. رنگ از رخساره ها پریده و دل در سینه ها می لرزد. چرا که لحظه تشرف به خانه حضرت دوست نزدیک است و دعوت به اجابت رسیده. پس بشتاب، بشتاب بسوی خدا تا پیش از آنکه مرگ تو را دریابد تو با پای خویش به مقتل عشق برو و به مذبخ معشوق درآی .

لبیک الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک

 

 

راه سعادت

قرآن کريم مي فرمايد: ((هرگاه مي خواهيد وارد خانه هايي بشويد از در آن خانه ها وارد شويد)) . اين دستور العمل ابتدا خيلي ساده و کوچک به نظر مي رسد، زيرا هر کسي براي خود اين اندازه شعور و ادراک قائل هست که اگر خواست وارد محوطه اي بشود، از قبيل يک خانة مسکوني ، و يا يک اداره ، ببيند دَر آن خانه يا اداره کجاست و از دَر داخل شود نه از ديوار. ولي اين يک قاعده و اصل کلّي است، انسان بايد توجّه داشته باشد که تنها خانه و يا اداره نيست که درِ ورودي و ديوارهاي بلند دارد. اساساً زندگي و خوشبختي مانند يک محل و يک ساختمان که از خشت و گل بنا شده و دَرهايي دارد. و انسان بايد اوّلاً آن دَرها را بشناسد و ثانياً خود را عادت دهد که هميشه از راه راست و مستقيم و دَرِ ورودي زندگي وارد زندگي شود و خوشبختي را جستجو نمايد. اين قاعده که :‌«مپيچ از ره راست بر راه کج چو در هست حاجت به ديوار نيست» يک قاعدة کلي است در زندگي بشر. چشم بصيرت مي خواهد که راههاي صحيح ورود در محوطة زندگي را بشناسد و پشت ديوار و حصار زندگي معطّل نماند .

بسياري از مردم در همة عمر در پشت ديوار و حصار زندگي و خوشبختي معطّل مانده اند و مي گويند: ((ما که از زندگي چيزي نفهميديم، زندگي بي معناست)). اين افراد هميشه در حيرت و سرگرداني بسر مي برند و گاهي اين تحيّر و سرگرداني و بدبيني را به حساب حسّاسيّت ذهن و درك فهم خود مي گذارند و با يک دنيا غرور و کبر مي گويند: اين ما هستيم که به بيهوده بودن زندگي و دروغ بودن سعادت و خوشبختي و اصالت رنج و بدبختي پي برده ايم و اما ديگران چون به قدر ما حسّ و درک ندارند نمي فهمند. اين اشخاص نمي دانند که خودشان مانند کوران بي بصري هستند که در پشت ديوار زندگي معطّل مانده اند و نتوانسته اند در همة عمر در ورودي اصلي را پيدا کنند. اينها از همان اوّل، راه را چاه و چاه را راه تصوّر کرده اند و روي همين تصوّر غلط، لحظه به لحظه از راه دورتر شده و هميشه در سياه چالهاي زندگي بسر برده اند، به قول يکي از دانشمندان طوري پرورش يافته اند که براي احساس رنج و مصيبت کاملاً آماده اند و از کوچکترين رنجي فريادشان به فلک مي رسد ولي نسبت به آنچه خوشي و سعادت است لخت و بي حس مي باشند.

تنها ايمان و عقيده به معنويات و سپس نيکوکاري بر اساس آن اعتقادات مقدّس است که قلب را آرام و رضايت خاطر را تامين مي کند و سعادت را ميسّر مي سازد.

در حديث است که : «خداوند خوشي و آسايش را در دو چيز قرار داده: يقين و رضايت خاطر، ناراحتي و رنج را در دو چيز ديگر قرار داده : ترديد و خشم». «يقين» همان ايمان محکم و پا برجاست به اينکه جهان مدبّري دارد حکيم و آنچه انبياء به عنوان بشارت و اندرز گفته اند، يعني نسبت به نيکوکاري نويد داده اند و نسبت به بدکاري اعلام خطر کرده اند، همه راست و درست است و دير يا زود واقع مي گردد، هر کسي به عمل خويش مي رسد، تمام اعمال خود را از نيک و از بد، بزرگ يا کوچک خواهد ديد و به آن خواهد دسيد. و امّا «رضايت خاطر» يعني خوش وقت بودن و خشنود بودن از اينکه عمل خويش را آن طور انجام داده که ناموس عالم حکم مِيِ مرده است، وجدانش راضي است که به وظايف خود عمل کرده است و دين خود را نسبت به خلق خدا ادا کرده است. امام زين العابدين عليه السّلام در دعا از خداوند متعال چنين مسالت مي نمايد:

(( خدايا بر محّمد و آل او درود بفرست و ايمان و يقين مرا به اعلي درجه برسان، نيّت مرا نيکوترين نيتّها گردان و عمل مرا فاضل تر و بهترين اعمال گردان )).

منتهاي سعادت همين است که آدمي در ناحية عقل و فکر داري محکم ترين اطمينان ها و در ناحية احساسات و قلب داراي پاك ترين نيتّها و در ناحية عمل داراي نيکوترين عملها باشد. زندگي پاک و پاکيزه و سعادت بخش همين است .

 

 

 

الهی

 ما را قربانی راه غدیر فرما

 «عید قربان» جلوگاه تعبد و تسلیم ابراهیمیان حنیف است. فصل «قرب» یافتن مسلمانان به خداوند، در سایه عبودیت است .

اگر ابراهیم خلیل، در اجرای فرمان پروردگارش، خنجر به حنجر اسماعیل می نهد. و اگر اسماعیل، پدر را در اجرای امر خدایی تشویق و ترغیب میکند. همه و همه، نشانه مسلمانی آن پدر و پسر و شاهد صداقت  در عقیده، عشق و وفاداری در قلمرو «بندگی» است.

عید قربان، فصل فدا کردن «عزیز» ها در آستان عزیزترین است ، یعنی «خدا».

و اما قربانی تو در این عید چیست؟ با چه وسیله  به آستان پروردگار، «تقرب» می جویی؟

تو نیز اگر بتوانی رضای خویش را فدای رضای حق کنی؟ اگر بتوانی از خواسته «دل» در راه خواسته دین چشم بپوشی، آنگاه به مرز عبودیت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده ای. مگر «خلیل  الرحمان» در آن فصل از زندگی خود چه کرد؟

و اما غدیر........

 راه روشن بود و بی ابهام، اما .... وسوسه های ابلیسی، هوا را غبار آلود و افق را تیره می کرد. آنچه در غدیر روی داد ، ترسیم روشنی از راه آینده «امت» بود.

اما امام چه کند، آنگاه که با تلبیسهای عده ای «خودخواه» و «جاه طلب» روبرو می شود، که به جای فدا کردن خود برای اسلام، حاضرند اسلام را فدای خواسته های خویش کنند و براحتی فرمان رسول را زیر پا می گذارند؟!

«غدیر»، روز اکمال دین و اتمام نعمت بود. غدیر، برنامه ای الهی برای حیرت زدایی از اذهان و اعمال امت، در افقهای آینده تاریخ بود. غدیر، تداوم خط رسالت در آئینه «امامت» بود. غدیر نه یک برکه کوچک، که  دریای جوشان و خروشان بود . اگر «حق غدیر» ادا می شد، ماجرای شوم «سقیفه» پیش نمی آمد .

اگر «بیعت  غدیر» را نمی شکستند ، بیست و پنج سال ، تابش خورشید بررواق حکومت، سایه نشین جهل و بی لیاقتی نمی شد . اگر حریم غدیر شکسته نمی شد . پهلوی «زهرا» (س)  هم شکسته نمی شد و خانه عترت هم آتش نمی گرفت و علی هم سالها استخوان در گلو و خار در چشم، زَهر تلخ صبر را جرعه جرعه نمی نوشید، لخته های خون جگر امام حسن مجتبی (ع) هم برطشت نمی ریخت و آن وقت بود که دیگر، عاشورای خونین هم پیش نمی آمد. پس عاشورا با امامت پیوند دارد و «غدیر» با «کربلا» پیوسته است .

اگر امت، غدیرها را پاس بدارند «عاشورا» های مظلومیت و کربلاهای خونین شهادت پیش نمی آید و خورشید امت در محاق خلافت قرار نمی گیرد .

عاشورا جلوه ای دیگر از همان غدیر است. هر دو بر محور امامت و حقِ «غدیر» ترسیم راه روشن بود و عاشورا ایجاد انگیزه در پیمودن آن .

غدیر روز بیعت با حق بود و عاشورا یاد آور آن میثاق فراموش شده و کسانی در عاشورا حماسه آفریدند که غدیری بودند .

و شهیدانی در مرگ حسینی مردند که در حیات علوی زیستند .

و این راه همچنان باقی است. وما، رهرو آن راهیم که از غدیر آغاز می شود و در عاشورا جلوه می کند. ما  نفسِ خویش را به قربانگاه خواهیم کشاند تا غدیری بمانیم و با ولی خویش  پیمان نشکنیم.........  چرا که غدیر علی (ع) هنوز هم، چشمه ای لبریز از آب حیات و دریایی مواج از فضایل است. و درخت آسمان سای ولایت در جویبار «من کنت مولا ......» روئیده است و شکوفه معطر «علی مولا» همان بهار رهبری است.

                                                                                                  

برادر عیدت مبارک

غدیر بود. رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: ((برادر عیدت مبارک)) پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود .

به ((ابن سکیت)) گفتم: ((علی)). هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده  بودند !!

خواستیم دستهای میثم را بگیریم و بگوییم ((سپاس خدای را که ما را از متمسکین به و لایت امیر المومنین قرار داد)) دست هایش را قطع کرده بودند!!

گفتیم: ((یک سیدی بیابیم و عیدی بگیریم)) سیدی ! کسی از بنی هاشم. جسدهاشان درز لای دیوارها شده بودند و غلهای گران بر پا، در کنج زندان ها نماز می خواندند.

فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند. فقط همین نبوده که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد، فقط گفتنِ جمله کوتاه ((علی مولاست)) نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت. فصل سختی بود .

بیعت با علی مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همهء رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق، سخت گیر بود. این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها ((علی مولاست)) تکه کلامی معمولی و راحت است.

 اگر راحت می شود به همۀ تیرک های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمومنین زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نشوت ((علی))!، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتماً جایی از راه اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه ای کرده ایم و گرنه با او؟... کار حتماً سخت بود، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود .

آن (( مرد ناشناس )) که دیروز کوزه ی آبِ زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته ((بچش! این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده)) آن ((مرد ناشناس)) سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می گرید((آه از این ره توشۀ کم، آه از راه دراز)) و ما بی آن که بشناسیمش، همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم، خط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم .

عجیب است! مرد هنوز هم ((مرد ناشناس)) است.

 

 

 

حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ، خیانت، جاه طلبی و قدرت. هرکس چیزی می خرید و در اِِزایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای  از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را .

شیطان می خندید و دهانش بوی گَند جهنم می داد حالم را بهم می زد. دلم می خواست همه نفرتم را در صورتش تُف کنم.

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم. فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. با هرچیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هِی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به بسته ای افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از  شیطان بدزد. بگذار او هم یک بار فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه که نامش عبادت بود را باز کردم. توی آن اما بجز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه دویدم. تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یَقه نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود.

و آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از تَه دل.

اشک هایم که تمام شد، بلند شدم ، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که..........

صدایی شنیدم... صدای قلبم را .

                                    ***

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

لطیفه

يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش میاد می بینه تو قفسه. مي زنه توي سرش و میگه: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

               پدر: «پسرم! هر وقت منو عصباني مي كني، يكي از موهام سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهاش سفيده .»

يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟

به پشه میگن چرا زمستونا پیداتون نیست؟!؟؟؟!

میگه:نه اینکه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه

پیامک

خدايا به داده و نداده و گرفته ات شكر : كه داده ات نعمت است و نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان

گر همسفر عشق شدي ، مرد خطر باش . هم منتظر حادثه ، هم فكر خطر باش

ساقيا امشب نوايت با نوايم ساز نيست/ياكه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست

تا حالا فكرش رو کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم براي من يکي هستي؟! !!!

                                     در نهانخانه ی دل سینه زنیست

قلم وضو بگیر! مطهر و روان بر زلال مشق نامه ات حدیث عشق و دلدادگی حسین را بنویس.

آرام و بی صدا طی کن مسیر سوز و ساز را !بر جاده های پر پیچ و خم بنگر که چه سان

 کوچه پس کوچه های عشق را  راه محبوب هموار کند .ببین که چه زیبا به قهقهه ی مستانه ئ

جهنمی ها نیشخند زبونی میزنندو در کوران آه و درد سوز و ساز حلاوت به پا می کنند

قلم !واژه عشق حسین را مستانه مروری دیگر کن.قلم وضو بگیر و نام سالار تشنه لب را بنویس.

بعد از نماز تسبيح تربت را از جانمازش برداشت.باز هم خيسي دانه ها ابراهيم را لو داد.صداي مادر بلند شد:

مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو تموم شد بچه.آقا جون خنده اش ميگرفت.ابراهيم خيلي ازش حساب ميبرد ولي نصف تسبيح تربت او را هم خورده بود. ابراهيم سرش را با مداد و كاغذ هايش گرم كرده بود.اين كار را از بازي با بچه محل ها و توي كوچه بيشتر دوست داشت.با صداي مادر لبهايش را جمع كرد و گفت:((خب دوست دارم ديگه))

 

مادر ميگفت آخه پاهات از بين ميره تو هم مثل بچه هاي ديگه كفش بپوش برو دنبال دسته.

ابراهيم چشمان ميشي اش را پايين مي انداخت و مي گفت:ميخوام براي امام حسين سينه بزنم

 شما با من كاري نداشته باشيد.

 

سر سجاده نشسته بود .ابراهيم تا فهميد نمازش تمام شده ميامد كنارش مينشست و مي گفت:

((مادر! حالا نماز بگو منم بلد شم)) چهار زانو ميشد و دستان ابراهيم را در دستش ميگرفت

نگاه ابراهيم به لبان او خيره ميشد.كلام به كلام ميگفت و او تكرار مي كرد.

يواش يواش چشم در چشم هم آيه به آيه ميخواندند تا اينكه او ساكت ميشد و ابراهيم ميخواند.

 

با حبيب و خواهرم حرفش شده بود كناري نشسته بود و هيچي نمي گفت.

-ابراهيم چي شده؟

-هيچي بعدا مي گم.

مي دانستم هيچوقت نمي گويد.بوسيدمش و به حال خودش گذاشتمش.هروقت با هر يك از ما دعواش ميشد همينطور بود.چند دقيقه ساكت مينشست يه گوشه.ولي خيلي طول نمي كشيد كه مي آمد و آشتي مي كرد و همان ابراهيم كوچولوي خودمان ميشد.

 

زود تر از هر روز آمد خانه اخمو و دمغ .مي گفت ديگر به سر كار در آن ميوه فروشي بر نمي گرددآخر اوستا سرش داد زده بود.

خم شد و صورتش را بوسيد و آرام صدايش زد.ابراهيم بيدار شد نشست.اوستا آمده بود هرطور شده

ناراحتي آن روز را از دلش در آورد و برش گرداند سر كار.اوستا مي گفت :

صد بار اين بچه را امتحان كردمپول زير شيشه ي ميز گذاشتم  توي دخل دم دست گذاشتم ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.

 

Image hosting by TinyPic

 

سلام به همه ي دوستان گلم  كه قدم به كلبه ي حقيرانه ي

من مي گذارن و سر افرازم مي كنن.

 

 بخونيد چون مي دونم دعاي شما پاكدلان

بي برو برگرد قبول ميشه.

 

الهي در ذات خود متحيرم چه رسد در ذات تو

الهي گرچه درويشم ولي دارا تر از من كيست كه تو دارايي مني؟...

الهي روزم را چون شبم رو حاني گردان و شبم را چون روزم نوراني...

الهي به سوي تو آمدم به حق خودت مرا به من باز مگردان....

الهي چون است كه چشيده ها خاموش اند و نچشيده ها در خروش...

الهي گرگ را رام توان كرد با نفس سركش چه بايد كرد..

الهي تو پاك آفريدي و ما آلوده كرديم

الهي اكنون به زحمتم از بيرون مي طلبيدم و اينك به رحمت از درون مي جويم

الهي شيدايي جانان را با حور و غلمان چه كار...

الهي اين بنده از روي خود شرمنده است چگونه از تو شرمسار نباشد..

 

يه امن يجيب ديگه هم براي بيمار من وهمه ي بيماران با هم بخونيم.التماس دعا

 

الهی

 ما را قربانی راه غدیر فرما

 «عید قربان» جلوگاه تعبد و تسلیم ابراهیمیان حنیف است. فصل «قرب» یافتن مسلمانان به خداوند، در سایه عبودیت است .

اگر ابراهیم خلیل، در اجرای فرمان پروردگارش، خنجر به حنجر اسماعیل می نهد. و اگر اسماعیل، پدر را در اجرای امر خدایی تشویق و ترغیب میکند. همه و همه، نشانه مسلمانی آن پدر و پسر و شاهد صداقت  در عقیده، عشق و وفاداری در قلمرو «بندگی» است.

عید قربان، فصل فدا کردن «عزیز» ها در آستان عزیزترین است ، یعنی «خدا».

و اما قربانی تو در این عید چیست؟ با چه وسیله  به آستان پروردگار، «تقرب» می جویی؟

تو نیز اگر بتوانی رضای خویش را فدای رضای حق کنی؟ اگر بتوانی از خواسته «دل» در راه خواسته دین چشم بپوشی، آنگاه به مرز عبودیت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده ای. مگر «خلیل  الرحمان» در آن فصل از زندگی خود چه کرد؟

و اما غدیر........

 راه روشن بود و بی ابهام، اما .... وسوسه های ابلیسی، هوا را غبار آلود و افق را تیره می کرد. آنچه در غدیر روی داد ، ترسیم روشنی از راه آینده «امت» بود.

اما امام چه کند، آنگاه که با تلبیسهای عده ای «خودخواه» و «جاه طلب» روبرو می شود، که به جای فدا کردن خود برای اسلام، حاضرند اسلام را فدای خواسته های خویش کنند و براحتی فرمان رسول را زیر پا می گذارند؟!

«غدیر»، روز اکمال دین و اتمام نعمت بود. غدیر، برنامه ای الهی برای حیرت زدایی از اذهان و اعمال امت، در افقهای آینده تاریخ بود. غدیر، تداوم خط رسالت در آئینه «امامت» بود. غدیر نه یک برکه کوچک، که  دریای جوشان و خروشان بود . اگر «حق غدیر» ادا می شد، ماجرای شوم «سقیفه» پیش نمی آمد .

اگر «بیعت  غدیر» را نمی شکستند ، بیست و پنج سال ، تابش خورشید بررواق حکومت، سایه نشین جهل و بی لیاقتی نمی شد . اگر حریم غدیر شکسته نمی شد . پهلوی «زهرا» (س)  هم شکسته نمی شد و خانه عترت هم آتش نمی گرفت و علی هم سالها استخوان در گلو و خار در چشم، زَهر تلخ صبر را جرعه جرعه نمی نوشید، لخته های خون جگر امام حسن مجتبی (ع) هم برطشت نمی ریخت و آن وقت بود که دیگر، عاشورای خونین هم پیش نمی آمد. پس عاشورا با امامت پیوند دارد و «غدیر» با «کربلا» پیوسته است .

اگر امت، غدیرها را پاس بدارند «عاشورا» های مظلومیت و کربلاهای خونین شهادت پیش نمی آید و خورشید امت در محاق خلافت قرار نمی گیرد .

عاشورا جلوه ای دیگر از همان غدیر است. هر دو بر محور امامت و حقِ «غدیر» ترسیم راه روشن بود و عاشورا ایجاد انگیزه در پیمودن آن .

غدیر روز بیعت با حق بود و عاشورا یاد آور آن میثاق فراموش شده و کسانی در عاشورا حماسه آفریدند که غدیری بودند .

و شهیدانی در مرگ حسینی مردند که در حیات علوی زیستند .

و این راه همچنان باقی است. وما، رهرو آن راهیم که از غدیر آغاز می شود و در عاشورا جلوه می کند. ما  نفسِ خویش را به قربانگاه خواهیم کشاند تا غدیری بمانیم و با ولی خویش  پیمان نشکنیم.........  چرا که غدیر علی (ع) هنوز هم، چشمه ای لبریز از آب حیات و دریایی مواج از فضایل است. و درخت آسمان سای ولایت در جویبار «من کنت مولا ......» روئیده است و شکوفه معطر «علی مولا» همان بهار رهبری است.

                                                                                                  

مهدیا!

من مدتهاست که لباس انتظاربرتن کردهام ودیگردرخت صبرم خشکیده است٬پس بیاومرازیرشاخ وبرگ عدالت قرار بده٬زیرباران دستهایم رابه سوی خداواسمان میگیرم وازخدای خودمیخواهم تاظهورتومردعدل ودادرانزدیک کند.ای کاش توازفراسوی زمان بابیرقی ازعدالت ودادخواهی ظهورکنی.آن موقع است که بساط ظلم وجوربرچیده ونورامیدبردلهای مظلومان وستم دیدگان تابیده میشود.

دفترپاره ی خیال

این دفترپاره پاره خیال هم نتوانست خاطرات درهم مرادردل خود جای دهد.چه جوروجفایی که به خورشیدخط خورده روا نکردند.این اندوههای بی ترنم از پی یکدیگر گذشتند.این بارزیر باران مینویسم.قطرات باران هاشورهای بی کسی راپاک میکند.راههای رفته را برنمیگردم ودرواپسین سالهای رنگ وروباخته جوانی ام به راهم ادامه میدهم.هرصبحگاه که خورشیدپرده سیاه شب را کنار میزندوبرتخت سپید اسمان تکیه میدهدمشعل زرین امیددرسیاهچال قلب من روشن میشودوباگرمای خودبه تن سردم نوید دوباره زیستن را میدهد.من صدای ترنم باران را میشنوم وتوای دوست٫گوش کن وازلابلای خش خش برگها صدایی مثل صدای آب یاصدای پای مهتاب را بشنو!وتو ای مهربان بخوان با من سرودی برای زندگی کردن٬سرودی با نگاه عاشقانه٬سرود جاودان عشق.

*امام خمینی پنجاه سال بودکه نماز شب ایشون ترک نمیشد.امام دربیماری وحتی هنگامیکه بر روی تخت بیمارستان قلب بود نماز شب میخواند.

*امام درقم بیمارشدندوبدستوراطباءامام بهتهران میبایست منتقل میشد"هوا بسیار سردبودوبرف میبارید.یخبندان عجیبی درجاده هاوجودداشت.امام چندین ساعت در آمبولانس بودندوپس ازانتقال به بیمارستان قلب باز نماز شب را خواندند.

*امام شبی که ازپاریس بسوی تهران میامدند تمام افراد درهواپیماخوابیده بودند وتنهاامام درطبقه ی بالای هواپیما نماز شب میخواندندوشما اگرامام رو از نزدیک دیده باشید اثار اشک برگونه های مبارک امام حکایت ازشب زنده داری وگریه های نیمه شب وی داشت.

امام روزانه چندین نوبت قران میخواندندوباهمان صدای ملکوتی ومعمولا"بعدازنمازصبح وقبل از نماز ظهروعصرونمازمغرب وعشاءویادرهرفرصت دیگرمقید به این مستحب الهی هستند ومابارهاکه درضمن روز خدمت ایشان میرسیدیم امام را مشغول خواندن قرآن میدیدیم.{خاطراتی از فرزندامام<ره>

برای شادی روح امام وشهدای عزیزمون صلوات یادتون نره

 

باسلام به دوستای عزیزوگلمون

امیدوارم حالتون خوب باشه.منودوتا از دوستام برای اینکه قدمی رو تو زندگیمون برداشته باشیم وبه قول معروف هم دنیا روبسازیم هم اخرتمون رو تصمیم گرفتیم یه وبلاگ به نیت اینکه اجرش برسه به شهداوامواتمون وبلاگی رو بسازیم واینجوری شد که حالا درخدمت شماهستیم

مامطالبی رو ازجمله درباره ی نمازوهمچنین درباره ی امامان و شهدا در اختیرتون قرار دادیم که اگر بعضی جاها دران کوتاهی شده بود این رو به حساب کم تجربه گیمون بذارین

به امید روزی که وبلاگ ما پر بیننده ترین وبلاگ باشد