عبرت...
بسم رب الشهدا والصدیقین
فرمانده نمی گذاشت بیاید.
می گفت کوچک است.
می گفت میترسد و بقیه را لو می دهد.
پسر گریه زاری کرد،
بقیه هم پا در میانی کردند.
فرمانده گفت:
من مسئولیتش رو قبول نمی کنم.
یکی مسئولیتش رو قبول کنه.»
.
.
.
پسر،فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش.
می گفت: "نترس"
می گفت: " می رسانمت"
می گفت: "گریه زاری نکن ،لو می رویم "
می گفت:من مسئولم شما را برسانم عقب،چاکرت هم هستم."
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ توسط یه رهگذر
|
بسم رب الشهداء والصدیقین. این وبلاگ را ما به نیت شهدا و امام شهدا درست کردم .پس فاتحه یادتون نره و مرا از دعای خیرتون فراموش نکنید. یا علی