بسم رب الشهدا والصدیقین 

فرمانده نمی گذاشت بیاید.

 

می گفت کوچک است.

 

می گفت میترسد و بقیه را لو می دهد.

 

پسر گریه زاری کرد،

 

بقیه هم پا در میانی کردند.

 

فرمانده گفت:

 

من مسئولیتش رو قبول نمی کنم.

 

یکی مسئولیتش رو قبول کنه.»

.

.

.

پسر،فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش.

 

می گفت: "نترس"

 

می گفت: " می رسانمت"

 

می گفت: "گریه زاری نکن ،لو می رویم "

 

می گفت:من مسئولم شما را برسانم عقب،چاکرت هم هستم."