دردو دل یک رزمنده باشلمچه....

بسم رب الشهداوالصديقين  

اي شلمچه باآنهاكه بعدها مي آيند قصه هايت رابگو،اگرنشنيدند بازبگو ، بازباني ديگر،باآهنگي نوتر،اگربازرغبتي نديدي فرياد بزن تا حرفهايت رابشنوند.امانه آنطوركه بخواهي همه مجذوب كلماتت شوندفقط تاآخرش رابشنوند لازم نيست اداي سخنرانان حرفه اي رادرآوري نه! فقط راست بگو.هرچه باچشمانت ديدي برزبان آور.

بگوتاآنان كه از ديدن"انسان"قطع اميد كرده اند وپذيرفته اند كه انسان قهرمان افسانه اي اساطير ي است،اميدي تازه بگيرند.بگوتاآنهاكه شرفشان درجيب كتشان تاخوردوراستي راستي باورشان شده كه آدمند!!مايوس شوند.

اي شلمچه،آنهاكه از زندگي دنيا حظي نبرده بودند آمده بودند كه بگويند دنيا حظي ندارد،در سينه شان شعله سوزان عشق اشتياق،دردهجر،غم واندوه ماندن،در سرشان هواي كربلا،كربلاي وجود،تشنه ي فرات شهادت،چشمانشان دوخته به خدا...

اي شلمچه برخودببال ،ببرخودنباز.جادارد كه ذره ذره ي خاكت را سرمه ي چشم كنندوچون مشك ببويند..اگربداني ميزبان چه عزيزاني گشته اي،چه دلها كه از فراقشان شكست،چه چشما كه درفراقشان خون گريست،چه اشكهاكه درپي آنها سيل گشت ،وچه همراهان كه داغ ماندن هميشه بر قلبشان نشست...

اي شلمچه،باراولي كه عشاق در كلاس عشق امام زانوزدند دودرس گرفتند:درس اول خدا ودرس دوم خون.وتوشاهدبودي كه چگونه بادرس دوم اثبات كردند كه درس اول راخوب فهميدند...

آمده بودند تابگويندهنوزاردوگاه كوچك پسرمظلوم علي (ع)ياوردارد،هنوزآزادگي نمرده انسانيت نمرده،آمده بودندكه به خواهر چشم به راه حسين مژده دهند كه صداي اذان علي اكبر هنوز ازاعماق تاريك به گوش آنهاكه ميخواهند بشنوندميرسد...

 اي شلمچه!لاله هايي كه دردامنت به امانت ماند همه سفيربودند.سفيران پروازانسان،مناديان طلوع وتوشاهد بودي كه با چه صلابتي بر تاريكي شب يورش بردندوباخون خويش روزني درقلب سياهي گشودندتادوباره نوربتابد...

اي شلمچه!به اروند بگوتابرايشان از رفتن بگويد،ازنماندن از نبودن،از حركت،ازفاني شدن دردريا.وبه نخل هايت بگو كه تا قصه شيرين روييدن رادر گوششان زمزمه كنند...

اي شلمچه!امشب به آن نسيمي كه از دامنت ميگذرد بگوكه سلام مارا به شهيدان برساند،بگويد كه ماجامانده ايم...

"بگويد كه ماجامانده ايم..."

*(به ياد شهداي پاك شلمچه:شهيدمحمدعلي جهاني،شهيد اكبررضا،شهيد مجتبي سهراب پور)*

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته

***براي شادي روح همه ي شهداي اسلام صلوات***


پي نوشت:

۱:سلام ...

۲:راستش اين دلنوشته ي يه رزمنده است كه براوتن آماده كرد...اميدوارم خوشتون بياد...

۳:واسم دعاكنيد..واسه همديگه دعاكنيد كه سخت محتاج دعاي همديگرهستيم...

۴:براي شادي روح شهدا يه فاتحه بخونيد مخصوصا اون سه شهيدي كه بالا ازشون نام بردم....

۵:ياعلي ...

شهدای گمنام  شفاعتمان کنید...

هوالحق

قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق

میگه شهید آوردند ،  بازم گل شقایق

شهیدایی که بودند همه جوون بی باک

بر گشتن ،  ولی اینبار همه بدون پلاک

پلا ک هاشون جا مونده ، گم کردند خیلی آسون

بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون

پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه

بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه

نگاه کنید رو طابوت چقدر قشنگ نوشتن

انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن

بزار برم ببینم ، رو طابوتا رو آرام

آخ بمیرم الهی...بازم شهید گمنام

اون مادر رو نگاه کن ، اومده با دخترش

یه عکسی تو دستشه میزاره روی سرش

دستای بی جونشو آروم بالا میاره

تو چله ی تابستون.... ببین بارون میباره!!!

خدا گریه ش و از نو دوباره آغاز کرد

چون دختر شهیدی در طابوت و باز کرد

دخترک از هوش رفت ، تو لحظه ی جنون بود

چون توی طابوت فقط ، یه تیکه استخون بود

استخونای شما آی شهدای گمنام

ما رو به عرش میبره بدون حرف و کلام

 

درسته سعی میکنن راه و به ما ببندن

همونایی که دارن به گریمون میخندن

بزار به ما بخندن تا ابد مست و راحت

بزار آروم بگیرن با خنده به شهادت

ولی بدون ای بشر به بد چیزی خندیدی

مگه تو اشکای اون مادر و ندیدی؟

یقه تو سفت میگیره مادر اون شهیدی

که تو به استخون جگرگوشش خندیدی

بازم دعایی داریم همون درد جدایی

العجل یابن الحسن ،  منتظریم بیایی

ابوالفضل سپهر

التماس دعاااااااااااا

دلم هوای خوش دارد.......

هوالشاهد

فکه مثل‌ هيچ‌ جا نيست‌! نه‌ شلمچه‌، نه‌ ماووت‌، نه‌ سومار، نه‌ مهران‌، نه‌ طلائيه‌، نه‌...
فكه‌ فقط‌ فكه‌ است‌! با قتلگاه‌ و كانال هايش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هايش‌.
فكه‌ قربانگه‌ اسماعيل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خداي‌ مكه‌.
فكه‌ را سينه‌اي‌ است‌ به‌ وسعت‌ ميدان هاي‌ مين‌ِ گسترده‌ بر خاك‌.
فكه‌ را دلي‌ است‌ به‌ پهناي‌ سيم هاي‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.
فكه‌ را باغ هايي‌ است‌ به‌ سر سبزي‌ جنگل‌ امقر.
فكه‌، روحي‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهاي‌ گريان‌ در شب‌ والفجريك‌.
فكه‌، چشماني‌ دارد به‌ بصيرت‌ ديده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.
فكه‌، خفته‌ بر زير گام هايي‌ است‌ كه‌ رفتند و باز نيامدند.
فكه‌، استوار ايستاده‌ است‌، برتر از سنگرهاي‌ بتوني‌ ضد آرپي‌ جي‌.
فكه‌،هيچ‌ در كف‌ ندارد، همچون‌ بسيجي‌ ايستاده‌ در برابر تانك هاي‌ مدرن‌ بعث‌
فکه

نمیدونم چراچندوقته دلم بدجورهوای جبهه های جنوب کرده..شاید به خاطراینکه تازگیا یه خورده دورم خلوت شده..انقددغدغه های این زندگی ماشینی ادمو به مخمصه میندازه که کمتر ادموتوحالوهوای جنوب میبره...
ای کاش هرلحظه بعدازیاد خدا به یادشهدامیفتادیم وازکارای بدی که اونا نکردن تادل خداروبدست بیارن عبرت میگرفتیم...ای کاش....ای کاش ای کاش...ازاین ای کاش ها زیادتوزندگی میگیم اما ازهیچکدوم درس نمیگیریم...ودورباره باید گفت ای کاش بشه ازشهدادرس گرفت .ای کاش بشه شاگرد خوبی سرکلاس معرفتشون بود...
همیشه باخودم میگم توکه انقددم از شهدامیزنی چقد شاگردی کردی واسشون؟؟چقد حق مرادومریدی رو به جا آوردی؟اصلا به جاآوردی؟؟!!نه چشمم آب نمیخوره فکرنکنم!!تواهلش نیستی ...
برو بشین دعا کن بایه نمره ی ناپلئونی قبولت کنن...اصلا فکرنکنم قبول بشی..اگه ردنشی شانس آوردی ...یادته اوله شاگردیت دوست داشتی یه شاگردممتاز باشی؟؟دوست داشتی شهدا بهت نمره ی ۲۰ بدن؟؟امازهی خیال باطل حالا باید دربه در دنبالشون بگردی وخواهش وعذر والتماس تا یه نمره بهت بدن که دوباره توامسال درجانزنی که بعدش که رفتی پیش استاد عالم ازاین که هستی سرافکنده تر نباشی...آره یه کم به خودت بیا..یه کم...اونا بایه تلنگر بقیه ی ساختمون دلتو میبرن بالا فقط یه ذره همت کن...یه ذره ..توکه تازه از شبهای قدردراومدی یه خرده تلاشتو بیشتر کن ...استادعالم میگم ازتوحرکت از من برکت..توحرکت کن بسوی پاکی ...خداهم دستتو میگیره اونوقت یه عزتی بهت میده بروحالشوببریعنی میشه؟؟آره چرانشه؟؟خدا بزرگترازاون چیزیه که توفکرمنه...
خدایا خیلی وقته چشم انتظارم تایه بار دیگه طلبیده بشم پیش شهداولی .....
خدایا قسمت همه کن بذار برن طعم عشقوبچشن...
بذار برن اونجا بیشتردلشون برامام حسین تنگ بشه...
بذاربرن بوی کربلا مستشون کنه وغبار شهرو زندگی مادی رو ازشون پاک کنه..
بذار برن بوی چادر خاکی مادر سوز دلشونو توآسمون شلمچه تاخودخودت بیاره...
خدایا قسمت همه کن....

ای شهدا به خدا خیلی دوستتون دارم تنهام نذارید هوامو داشته باشین دارم له میشم تورو خدا نذارید کمرم خم شه ...نذارید احساس ضعف کنم..


پی نوشت:

۱:خدایا توکل به خودت...

۲:خدایا دلامونو بگیر دستت..خدایا سعادت شهادت بده..ومرگ مارو جز به شهادت راضی نشو..

۳:هرکی خوندو دلش کربلایی شد واسه ماهم دعاکنه..

۴:التماس شدید دعاااااااااا

یاعلی

یاحق

خدایابه تو محتاجم رهایم نکن....

 

 

خدايا دوستت دارم و به تو محتاجم ...رهايم مکن

هوالحق

خدايا سلام ...بعد ازروز ها دوباره ميخام برات بنويسم ،اما نمي دونم چي بگم ؟
حرف هاي زيادي توي دلم تلنبار شده اما توون نوشتن ندارم ...
خدايا چقدر از تو دور شده بودم در عين اينکه فکر مي کردم تو رو پيدا کردم ...چقدر گمراهي ؟!...چقدر ناسپاسي ؟!
اما تو باز هم ثابت کردي که رحمانيت فقط مخصوص خودته و بس...
چقدر بدي کردم و تو باز هم رهام نکردي ! چقدر دستامو  گرفتي و من با کارهام دستمو از دستاي تو جدا کردم !!
چقدر غفلت ...؟! چه روزهاي سختي بود زندگي بي تو ...
خدايا تو با اونکه به من نياز نداشتي و بي نيازتريني اما صدام ميکردي و من بي توجه به تو ! با اينکه بهت نياز داشتم و نيازمندترين بودم ...
خدايا هي بهم مهلت دادي و من نفهميدم ...هي بهم فرصت جبران دادي و من پشيمون که نشدم هيچ ...بدتر شدم !
اما تو بازم خدايانه دستامو گرفتي ،صدام کردي و گفتي توبه کن ... تو مشتاق به بخشش من بودي و من مشتاق به گناه ...
شب قدر رو پيش روم گذاشتي و گفتي توبه کن بنده ي من ...
تو اونقدر مهربون بودي که همه گناه ها ، بديها ،ناسپاسي ها ،کم توجهي ها ،غفلت و ... رو ناديده گرفتي و شب قدر دلمو لرزوندي که به خودم بيام ....
نميدونم شب قدر امسالم رو چطوري توصيف کنم ؟! با کوله باري از گناه و شرمندگي مقابل خداي به اين مهربوني ايستاده بودم ...اين بار دستام خالي تر از هميشه بود ...هيچي جز شرمندگي نداشتم ...فکر ميکردم تو ديگه به من توجه نميکني...فکر ميکردم ديگه رهام ميکني ...اما امکان نداشت ...تو خدايي ...تو مهربوني ...تو از بنده ات به توبه اش مشتاق تري ...تو دوسم داشتي که بازم شب قدر رو بهم مهلت دادي ...
انگار بعد مدت ها پيدات کردم ...عين بچه اي که از ترس به آغوش مادرش پناه ميبره بودم...صدات کردم از ته دل ...
اشکام جاري شد ...قفل زبونم براي صدا کردن تو باز شد انگار ...سرم از شرم پايين بود و دستام خالي خالي ...
هزار تا اسمتو صدا کردم ...يکي يکي ائمه رو واسطه قرار دادم ....اسم مولامون علي (ع) رو بارها به زبون آوردم و به حق مولا قسمت دادم ...گفتم خدايا غلط کردم ...اشتباه کردم ...پشيمونم ...اشک امونم رو بريده بود ...با هق هق گريه اونقدر صدات کردم که تاوان تموم بي توجهي هامو بدم ...اما نميشد ...دلم مي خواست به جبران خطاهام تا آخر عمر اشک بريزم اما تو دلت نيومد ....بار هم خداي رحمان و رحيم من  ،تو اومدي کنارم ...حست مي کردم ...حتي از رگ گردن هم نزديک تر ...چقدر رها شدم ...چقدر به تو مشتاق شدم ...چقدر دنيا برام کوچيک شد...چقدر مهربون بودي و من درک نکرده بودم ...چقدر عيب هامو پوشوندي و من نفهميدم ...خدايا چقدر دل تنگت بودم و نفهميدم ؟!؟ چقدر...
من برگشتم خدا ...به آغوش تو پناه بردم ...رهام نکن ...ديگه هيچ وقت اينطوري امتحانم نکن ...من ظرفيت امتحان هاي سخت تو رو ندارم ...ديگه دوست ندارم حتي يه لحظه هم از يادت غافل بشم ...توام دستمو بگير و نذار رها شم ...
خدايا خدايي رو در حق من تموم کردي ...کمک کن بتونم بنده ي حقيرت بمونم ....
خدايا عاشقانه و از ته ته ته دلم با صداي بلند و با قطره هاي اشک رو گونه هام ميگم که دوستت دارم ...


پی نوشت:

۱:تواین شبا ماروازدعای خودتون محروم نکنید....(التماس دعای شدید)

۲:برای فرج اقا وشفای همه ی مریضاوبرآورده شدن همه ی حاجتمندا دعاکنید...

۳کودر آخر فقط میتونم بگم ممنونتم خدایاااااااااااااااااااااااااااا...یه عمری بده شب ۲۱ روهم بیایم پیشت...

 

اگر خون دلیل است آورده ایم ...

           پشت سنگر مانده بی سر پیکر پاک بردادر

                                                                    چشم خواهر چشم مادر مانده بر در ای دلاور

 

می دونم خیلی هاتون کتاب (دا)رو خوندین یا اگه هم نخونده باشین اسمشو شنیدین و موضعشو هم میدونین درباره خرمشهر و اوایل جنگه ... عزیزان واقعا اگه میخواین بدونین جنگ ما چطوری شده وچه طور ما جنگیدیم حتما این کتابو بخونین این کتاب جواب همه اون سوالهایی هست که دنبالش بودین ......... واقعا میتونم بگم که ما شرمنده همه اون شهدایی هستیم که به خاطر ما خوناشونو ریختن که الان ما راحت زندگی کنیم

این کتاب که واقعیت های خرمشهر هست همون خرمشهری که با خون اون ایران الان ایران هست همون خرمشهری که جوون هاشو داد که ما همه ایرانی ها زیر سقف هامون راحت باشیم ... و همون خرمشهری که ما قدرشو نمیدونیم و فراموشش کردیم ... به اون خانواده هایی که خودشونو قربانی ملت ایران کردن تا زندگی ادامه داشته باشه به اون دختر وپسر هایی که تا آخرین نفسشون جنگیدن الان از یاد بردیم ...

فقط وفقط باید این کتاب خوند وگوشه ای از واقعیت های گذشته سرخ مارو بدونین و بفهمین که چطور ایرانی سبز ساختیم با خون آن شهدای مظلوم ...

                     

 

          نـگــو مـی تـرسـه از تـرکـش نـگو می سوزه رو دریا

                                                                دلــش دریـای آتـیشـه تـــو چــی مــی دونــی از لــیـلا

          بـــــره کــــنـــج کـدوم خــونــه کـجــارو داره بــــرگــرده  

                                                                    نگو ایــن کــار یـک زن نـیـسـت که این زن وارثه درده

اگـه لـیـلا نمی جنگید بگو این خونه چی می شد

بگو این خاک اجدادی رو نقشه خاک کی می شد

         شـبـی کـه قلـب لـیـلا سـوخـت دل آئـینـه ها خون شد

                                                                       همین مجنون که می بینی از اینجا تازه مجنون شد

         تو میگی نســل مـا امروز توی این خــونـه چـی می دید

                                                                      اگــه دنــیـا نـمی تــرسـیـد اگــه لـیـلا نـمی جـنگیـد

  

نشانی ازعشق

بسم رب الشهداوالصدیقین

جنگ تمام شده بود و خيلي از شهدا جا مانده بودند.دلمان پيش آنها بود. بايد مي رفتيم و برمي گردانديمشان؛اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمي کرد. هرجوري شده يک فرصت ده روزه گرفتيم.گذشته از دوري راه،دور و برمان پر بود از ميدان هاي وسيع مين.چندروز کارمان گشتن بود و دست خالي برگشتن . مهلت ما نيمه شعبان تمام ميشد. بعضي بچه ها پيشنهاد کردند کار را تعطيل کنيم و روزعيد به خودمان برسيم.اما شهيد غلامي گفت:"نه ،تازه امروز روز کار است و بايد برويم عيدي را از آقا بگيريم ."همه به اين اميد حرکت کرديم ،اما هر چه بيشتر گشتيم ،نااميد تر شديم .

آفتاب داشت غروب مي کرد که صداي ناله و توسل شهيد غلامي بلند شد:"آقا جون ديگه خجالت مي کشيم تو روي مادراي شهيد نگاه کنيم ...."بايد وداع مي کرديم و بر مي گشتيم . بغض توي گلوي بچه ها ترکيد و به گريه افتادند....چند لحظه بعد ،فرياد شهيد غلامي که رفته بود شاخه ي شقايقي را براي معراج  شهدا از ريشه در بياورد ،ميخ کوبمان کرد . دويديم طرفش ...شقايق درست روي جمجمه ي يک شهيد سبز شده بود ! چه حالي مي شدي توي اين غروب نيمه شعبان ،اگرمي دانستي که نام اين شهيد ،"مهدي منتظرالقائم "است ؟!

برگرفته از کتاب نشانه ؛ خاطره از آقاي محمد احمديان

 

در سینه ام دو باره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

 

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

 

در آسمان سینه من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی یاران گرفته است

 

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

 

دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

 

امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است

در فصل زرد رنگ بهاران گرفته است........

 

          مرحوم سلمان هراتی

شلمچه

دلم تنگه براتون شهدا


 

قربون لطف و صفاتون شهدا   دل ما تنگ براتون شهدا


 

قربون عهد وفاتون شهدا      سرو جونه ما فداتون شهدا


 

چقدر شلمچتون صفا داره    بوي عطر خاک کربلا داره


 

هر دلي که عشق کربلا داره     آرزوي ديدن شما داره


 

اي شلمچه اي بهشت شهدا  اي زمين لاله گون و با صفا


 

خاک تو بوي خوش وفا مي ده   بوي مظلومي لاله ها ميده


 

اي بهشت لاله هاي فاطمه(س)   سر نوشت لاله هاي فاطمه(س)


 

عشقتون سرشته بند با گل ما   نمي ره ياد شما از دل ما


 

عاشقان با وفا جاتون خالي   شهدا آي شهدا جاتون خالي

شهدا شرمنده ایم

احساس ضعف می کنم ... وقتی عکس شهدا را می بینم ... وقتی به بهشت زهرا می روم ... احساس پوچی می کنم ... من کجا و آن ها کجا ... آوینی خود شهید بود که می توانست آنقدر زیبا از شهدا را توصیف کند ... زبان من  بسته است که بخواهم در مورد آن ها چیزی بگویم ...چون من از جنس آنها نیستم ... نه نه نه ...این جمله را می توانم بگم ... شهدا شرمنده ایم ... هیچ موقع هم خسته نمی شوم ... و همیشه هم برایم تازگی دارد ... اصلا دوست دارم عکس هر شهیدی را دیدم سرم پایین بندازم بگم: شهدا شرمنده ایم ... دوست دارم هر موقع بهشت زهرا رفتم به تک تک لاله های در خاک آرمیده بگم : شهدا شرمنده ایم ... دوست دارم این ذکر من بشه ... شهدا شرمنده ام ...گاهی به این فکر می کنم که ما فقط بلدیم حرف بزنیم ... می گوییم شهدا شرمنده ایم ؛اما واقعاً شرمنده ایم ؟! ... می گوییم راه شهدا ادامه دارد ؛ اما حقیقتاً ادامه اش می دهیم ؟! ... اصلاً راهشان را می شناسیم ؟ و اگر می شناسیم ، می شناسانیم ؟                               خدایاماراکربلایی کن!!!!

درد و دل خواهری با برادر شهیدش... * نامه ای به شهید محسن آقا رضی*

 بنام خدایی که شاهد است و شهدا را دوست دارد .


برادرم سلام ...نمی دونم از کجا باید شروع کنم و از چی برات بنویسم ؟دلم پر از درد و دل ها و تنهایی هاست ،اما زیر هجوم کلمات ذهنم خالی شده...این بار اولی نیست که میخوام برای شهید نامه بنویسم ،اما اولین باره که اینقدر دل تنگم ...بغض گلوم رو فشرده و هوای ابری دلم میل باریدن داره ...نمی دونم چرا قلمم می لرزه ،شاید میخواد دل لرزونم رو همراهی کنه !!

برادرم ! مامن من توی این روزهای ابری فقط مزار شهداست و بس ! که اون هم میخوان ازم بگیرن !!
هیچ کس نمی دونه چه حالی دارم و به چی فکر می کنم ! بهم میگن دیوونه شدی ...نمی دونم چرا ؟! اما خودمم همین حس رو دارم ...حس می کنم شدم یه دیوونه به تموم معنا!اما دوسش دارم این دیوونگی رو ...دوسش دارم این سوختن رو ...دوست دارم زیر بار طعنه بودن رو !!

آقا محسن،یادته اون روز آروم آروم به مزارت نزدیک شدم و زل زدم به عکست ؟! انگار داشتی باهام حرف می زدی !! یه لبخند ملیح روی لبات بود و من محو تماشا شده بودم .نمی دونی چه صفایی داشت وقتی سرم رو روی سنگ قبر سردت گذاشتم و آزاد از همه ی تعلقات و مادیات دنیا ،از ته دل و فقط برای دل خودم گریه کردم .فکر می کردم سرم رو روی پاهات گذاشته بودم و درد و دل می کردم و تو هم روی سرم دست می کشیدی و می خندیدی ...انگار واقعا دست تو روی سرم بود که اونقدر دلم آروم شد ...

کنار مزارت که خلوت خلوت بود ،یه دونه عود روشن کردم و روی قبرت گلاب ریختم ...آخ نمی دونی وقتی توی اون حالت نفس می کشیدم ،چقدر احساس خوبی داشتم !! کاش می شد هر چی رو که احساس می کردم برات بگم ،اما .... بگذریم . 

آقا محسن ؛داداشم ؛ دلم برای جنوب و غرب تنگ شده ...برای احساس یکی شدن با رمل های فکه ،برای گریه کردن از ته دل توی طلائیه ،برای بوی عطر و گلاب مناطق،برای در آغوش گرفتن قبر شهدای گمنام پاسگاه زید ،برای غروب دل تنگ شلمچه .....برای بریدن از دنیا در  ارتفاعات بازی دراز غریب ...برای تجربه عشق با شهدای غریب غرب ؛ برای پادگان ابوذر و اون حسینیه باصفاش !!برای ... داداش ! دلم حتی برای نفس کشیدن توی اون هوای پاک مناطق عملیاتی هم تنگ شده !!

داداشم ! نمی دونی یک سال انتظار چقدر سخته !! نمی دونی یک سال تموم ،همه ی غصه ها رو توی دل ریختن چقدر وحشتناکه !! هیچ وقت مثل من نبودی تا بدونی چی میگم !!به خدا تموم یک سال رو به امید اومدن به جنوب و غرب تحمل می کنم ...همه ی طعنه ها رو به جون می خرم به این امید که بیام و چند لحظه آزاد از همه چی ،سرم رو روی خاک پاک جبهه ها و جا قدم های شما بزارم و اشک بریزم تا دلم آروم شه !! کاش وصف اون لحظات رو می تونستم برات بنویسم ولی نمی تونم ....

داداشم ببخشید که خیلی حرف زدم و سرت رو درد آوردم ...ولی باور کن که اگه برای شما هم ننویسم ،توی این روزگار بی حضور مولا ،از غصه می میرم ...

داداش محسنم خیلی دوستت دارم .هوای ما زمینی ها هم داشته باش . به همه ی شهدا هم سلام من حقیر رو برسون . یا علی و التماس دعا

دردودل خودم



بسم رب الشهدا


چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم كه « بعد از شهدا چه كرديم »

 

سیدعلی کم نشه سایت از سرما

سلام آقای خوب و نازنینم

می خوام برات یه شعر بگم عزیزم

از روزی که شناختمت غریبی

با اشک و خون  دل شما عجینی  

بمیره اون کسی که ضد شماست

معرفت شما ته غصه هاست

عکس شما رو دیوار اتاقه

همش میگید وظیفه انتظاره

شما همش میگید به دانشجوها

تحصیل و تهذیب باشه کار شما 

آقا شما که اینقده غریبید

طعم غریبی امام زمان چشیدید

وقتی  که اینجور خون دل می خورید

شده که از جوونا دل ببرید 

آقا می خوام تو راهتون فدا شم

برم بالا جای ستاره ها شم

می خوام که هرچی" نا "دارم جمع کنم

تو راه شفاف سازیا خرج کنم 

می خوام که آگاه باشم ،پُر باشم

می خوام که آزاده باشم ،حُر باشم 

می خوام نشم" کوفی" و بی وفا شم

آقا می خوام تو راهتون فدا شم  

چی میشه ما همه " برادر " باشیم

یا خانوما، همه " خواهر " باشیم؟ 

چی میشه ما دروغ نگیم بد نشیم

چی میشه که نوکر دشمن نشیم 

چی میشه تو خط ولی بمونیم

قدر"سیّد علی" مونو بدونیم 

ما بعضی غافلیم قبوله آقا

بعضیا جاهلیم قبوله آقا 

دعا کنید همه باهم  خوب باشیم

همیشه از کفر و نفاق دور باشیم  

دعا کنید برای ما آقا جون

دعا کنید،" دعا فرج" آقا جون  

هر کی می گه شما خیلی غریبین

بهش بگین :سربازامو ندیدین !؟! 

ما قول میدیم تا روزی که زنده ایم

فدایاییم ،فدایی سیّد خامنه ایم


 

کربلای جبهه ها یادش بخیر

خاطرات جبهه ها يادش به خير ... اي بسيجي ها خدا يادش بخير
در سرم ديگر نباشد شور خون ... ياوران سر جدا يادش به خير
عهد ما بين خدا و من شکست ... عهدهاي با وفا يادش بخير
اشک من ديگر ندارد آبرو ... اعتبار ناله ها يادش بخير
سينه ام يا رب نمي سوزد چرا ... لذت سوز و دعا يادش بخير
جبهه لبخندش ميان اشک بود ... خنده هاي بچه ها يادش بخير

 

صوت زيباي اذان بچه ها ... رفته آن حال و هوا يادش بخير
در بيابان روي خاک قبر ها ... ذاکرين خوش صدا يادش بخير
چادر پاره ز ترکش ها چه شد ... خانه آل عبا يادش بخير
صبح حمله دور قبر هر شهيد ... ياد خاک مجتبي يادش بخير
دست زهرا، دست عباس و علي ... مي گرفت دست مرا يادش بخير
از شلمچه بوي خون مي شد بلند ... دومين کرب و بلا يادش بخير
بوي فکه بوي نهر علقمه ... دشت عباس آن سرا يادش بخير
نور اخلاص و عمل را داشتيم ... رمز و راز آن بقا يادش بخير
رد اشکم مي نوشت بر گونه ام ... يا ابا صالح(عج) بيا يادش بخير
صاحبم بر روي سربندم نوشت ... مي شوي آخر فدا يادش بخير
شد نصيبم خون دلها جاي خون ... شور و حال اين گدا يادش بخير

قربون کبوترای حرمت امام رضا....

مثل غريبه ها به شما خيره مي شوم امام رضا(ع)
از لا به لاي پنجره ها خيره مي شــوم
از راه دور آمده ام پاي بوستـان
بر دست تان شبيه گدا خيره مي شوم
هر وقت آمدم سرت آقـــا شــلوغ بود
بين صداي سوز و دعا خيــره مي شوم
تا چشم کار مي کند اينجا کبوتر است
چون کفتري به باب رضا خيره مي شوم
اينجاست کعبـه فقرا ، ثامن الحجج
هر لحظه بر مقام و منا خيره مي شوم
اي آفتاب طوس ، دلم شـور مي زند
از سمتتان به سمت خدا خيره مي شوم
وقت وداع آمده اما هنـوز هم
بر گنبد بلند شما خيـره مي شوم

 

سلام دوستان گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه

البته میدونم که خوبید الحمدلله چون این چندروز همش جشن بوده راستی دیروزم روز جوان بود به همه ی جوونا ی گل مونم تبریک میگم......

راستش اومدم خدا حافظی یه ۱هفته ای میخوایم بریم زیارت آقامون

آقا امام رضا قربونش برم که انقد باوفاست که ماروطلبید

واسه همتون دعا میکنم

شمام تواین ایام که دلاتون پاکه واسه ما دعا کنید

انشاالله قسمت همه ی عاشقا بشه

من انشاالله جمعه عازمم دعاتون میکنم دعام کنید

یاحق

التماس دعا

 

عیدبزرگ نیمه شعبان بر همه ی شیعیان مبارک باد

اللهم کل ولیک الحجه ابن الحسن

*برای سلامتی امام زمان(عج)صلوات*

یادشهداو....

بسم رب الشهدا والصدیقین


امشب دلم هوای فکه و دو کوهه و هویزه و طلائیه و اروند کنار و شلمچه و .. .. کرده. آخ شلمچه چه روز ها و شب ها ی خوبی با تو داشتیم . اگر چه نبودم که جنگ را با تمام وجودم حس کنم ولی درد جدایی از تو را خوب چشیده ام،  بد دردی است ، حق داشته اند آنان که نتوانند از تو دل بکنند، حق دارند آنان که مانده اند و هنوز از دل خاکهای چند بار زیر و رو شده ات هنوز به دنبال نشانه ای از حیات ابدی می گردند.

کجاست فکه ، کجاست مجنون ، کجاست شلمچه .... شهدا یادتان به خیر  آن زمانی که در شبهای عملیات سر بر شانه هم می گذاشتید و خداحافظی آخر را می کردید. یاد آن گریه های ناب بخیر که صدایش تا عرش خدا بالا می رفت و آرزوی دیرینه صاحبش را برای خدا باز گو می کرد و خدا در جوابش می گفت : لبیک.   بیا که منتظرت بودم ، بیا که خودم دیه تو را برعهده گرفتم ، بیا ، بیا ،  و  با صدایش تو را به سوی خود فرا می خواند و در یک آن تو را به نزد خود می برد.

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س) نيز خوانده مي‌شود. راوي كاروان مي‌گفت، خيلي از رزمنده‌ها بارها وجود مقدس حضرت را حس كرده‌اند. بچه‌ها با نام مبارك زهرا (س) مي‌جنگيدند و با دعاي ايشان پيروز مي‌شدند؛ حال مگر ممكن است كه آن حضرت به شلمچه پا نگذارد.

آري! فاطمه (س) اين ياس عصمت، به شلمچه پا گذاشته است. اين را همة اهل دل مي‌دانند. از آنجا كه پيامبر (ص) پيوسته مي‌فرموده اند:

«من بوي بهشت را از فاطمه استشمام مي‌كنم»

شلمچه هم بوي بهشت مي‌دهد و من وقتي مي‌نويسم: «شلمچه»، قلم خوشبو و معطر مي‌شود.

دنبال صدا می روم ، امن یجیب المضطر......  ، اللهم الزقنی توفیق زیارة قبر حسین.....  صدا از سنگر بچه ها نمی آید .کمی دور تر میروم ..  اللهم توفیق شهادة فی ....  هوا تاریک است ساعت از نیمه شب هم می گذرد ، این صدای کیست ؟ نزدیک تر می روم ، نه اشتباه نکرده ام او درون یک قبر نشسته و مناجات می کند ، آخر شب عملیات است ، او خبر از فردا دارد، آخرین نماز شب و آخرین مناجات را باید با حال دیگری به جا آورد ......

عملیات شروع شد....... بچه ها در این عملیات پیروز شدند . به دنبال صاحب صدا می گردم،  او را پیدا نکردم ، پرسیدم ، جستجو کردم ولی نیافتمش تا آخر ، ظهر در بین شهدا پیدایش کردم .. او به آرزویش رسید و مرا مسئول بار سنگین حفظ و حراست از آرمان و انقلابش کرد.

بیا ای دل عزیزم پر بگیریم                                 ره کاشانه ای دیگر بگیریم        

و در آخر:

کجائید ای شهیدان خدایی                                  بلا جویان دشت کربلایی

کجائید ای سبکبالان عاشق                                  پرنده تر ز مرغان هوایی

کجائی ای امام و رهبر ما                             کشی دست نوازش بر سر ما

همه رفتند و تنها مانده ام من                       ز خیل عاشقان جا مانده ام من

یادشهدای گمنام


شهداشرمنده ایم

شناختي فراتر از نماز وعبادت رسيدن به نهايت بندگي  سوختن در آتش عشق معشوق

                                                 شهادت

          شهد شيرين شهادت ووصال به معشوق گوارايتان باد

 

خدايا اين خاكها چه حكمتي دارند ،خدا يا شلمچه چه رازي دارد ،طلائيه چرا غمگين است ،بار خدايا اين خاكها چه دارند 0

روي خاك كه مي افتي تا خود خدا پرواز مي كني ،بوي خاك بوي خدا مي دهد بوي عشق وبوي وصال مي دهد ،خاك پاك فكه آدم را به خود مي خواند ،چه مي خواهد بگويد ؟چرا نالان است؟ چرا شكوه مي كند ؟

آه معبودم شهدا چه كساني بودند واقعا فرشته بودند يا آدم0كجا رفتند مردان بي ادعا ؟چه شدند ؟چه مي خواستند ؟خدايا گلهاي پر پر عشق چه شدند

 

 

هدا شرمنده ا يم

 

آي مردم چه جوابي داريد به شهدا بدهيد ؟موقعي كه مي گويندخواهرم چرا روي خون من پا گذاشتي ؟چرا حجابت را رعايت نكرد؟موقعي كه مي گويند برادرم چرا حرمت ما رو نگه نداشتي چرا مواظب نگا هت نبودي ؟

به فرزند شهدا چه جوابي داريد بدهيد ؟موقعي كه مي گويند حسرت ديدار پدر بر دلم ماند

به همسر شهدا چه خواهيد گفت ؟موقعي كه مي گويند عزيز زندگي ام ،پدر فرزندانم وتنها عشقم كنارم نيست 0

به مادر شهدا موقعي كه خواهند گفت حسرت به آغوش كشيدن بهترين فرزندانم به دلم ماند

 

بياييد به خودمان بياييم وزندگي را بشناسيم به خدا زندگي فقط عشق وحال نيست عشق وحال فقط پيش خدا است 0اين دنيا فاني شدني است ونفرين بر اين دنياي بي وفا

ما همه نسبت به شهدا دين داريم ماهمه مديون انها هستيم ،ما بايد فرداي قيامت پا سخ آنها را بدهیم

 

 

 

شهيدان راه حق

امروز زنده نگه داشتن ياد شهدا كمتر از شهادت نيست

دوباره دلم هواي طلائبه را كرده است ؛دوباره دلم هواي خاك وعشق بازي خاكيان را كرده است آه شلمچه دلم تنگ است برايت 0بگو چه حكمتي داري كه اينگونه دل بي تاب توست ؛هويزه با حسينم چه كردي ؟آه اي خاك همت وباكري هايم كجايند ؟چزابه برادر هايم را چه كردي ؟اروند فرشتگان را به فرات وكربلا رساندي؟جبهه تو جواب مادران چشم به در را چه مي خواهي بدهي ؟يوسفان فاطمه ها را چه كردي ؟

براي شادي روح پر فتوح شهداي هشت سال دفاع غريبانه سه صلوات حيدري

 

 

 

کتاب بسیارزیبا وشگفت انگیز "دا"(توصیه میکنم حتما بخونیدش)


تصوير صحنه رو به رو شدن «زهرا» با جنازه پدر شهيدش از زيباترين تصاوير كتاب «دا» است. او كه در اين چند روز حمله عراق به خرمشهر و اشغال آن، به غسالخانه خرمشهر رفته و جنازه هاي شهيدان زيادي را غسل داده و كفن و دفن كرده، حالا قرار است پدرش را غسل دهد، كفن كند و به خاك بسپارد.
«نمي توانستم از پيش بابا بروم. نمي توانستم از او دل بكنم. چهار زانو نشسته، روي سينه اش خم شده بودم. سينه اش، گلويش، صورتش و پيشاني اش را مي بوسيدم. به موهايش دست مي كشيدم. لطافت و نرمي موهايش را زير دستهايم حس مي كردم. قشنگي تنها چشمش مبهوتم كرده بود. برق عجيبي داشت، انگار از شادي برق مي زد. رنگ پوست و حالتش اصلاً شبيه هيچ كدام از ميت ها و شهدايي نبود كه اين چند روز ديده بودم. هيچ سردي در بدنش حس نمي كردم. پوست بدنش طراوت و قرمزي خودش را داشت. انگار بابا خوابيده بود. خيلي قشنگ تر از قبل شهادتش شده بود. حتي چروكهاي دور چشم و پيشاني اش هم از بين رفته بود. نورانيت چهره اش آن قدر زياد بود كه وقتي كفن را باز كردم تا چند لحظه جرأت نكردم به صورتش دست بزنم. دوباره كه صداي در زدن آمد، مجبور شدم كفن را ببندم. براي آخرين بار چشمش را بوسيدم و حلاليت خواستم و خداحافظي كردم. دلم نمي خواست كفن را ببندم. خيلي سخت بود. بازكردنش سخت بود، ولي بستنش سخت تر. انگار با بستن اين گره همه چيز تمام مي شد. آخرين ديدار، آخرين لمس كردن ها، آخرين بوييدن ها، به خدا گفتم: خدايا چه كار كنم؟ تو كمكم كن. چه طور از بابا دل بكنم؟... .»
 
***

كتاب «دا» را بي وقفه خواندم و در عرض چند روز تمامش كردم و فهميدم «دا» يك كتاب گزارش از جنگ نيست، بلكه يك داستان واقعي از دفاع 33 روزه خرمشهر است و بعد فهميدم چرا كتاب به چاپ۴۹رسيد و چرا به خرمشهر، «خونين شهر» مي گفتند و چرا مي گفتند به اين شهر «با وضو وارد شويد» و چرا گفته اند «خرمشهر را خدا آزاد كرد»!

***

«زهرا كتاب را از سال 47 روايت مي كند. آن وقتي كه 5 ساله بوده و توي بصره زندگي مي كردند. اول از خانواده اش تعريف مي كند. از مادرش كه به او «دا» مي گفتند، از پدرش كه توسط استخبارات حزب بعث عراق دستگير شده و داستان با مهاجرت خانواده زهرا به خرمشهر ادامه پيدا مي كند. وقتي زهرا 17 ساله مي شود، جنگ شروع مي شود و در اين جاست كه مخاطب با كتاب همراه و درگير مي شود.

بيشتر حجم كتاب مربوط به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر است، اگرچه زهرا تا 20 روز در خرمشهر مي ماند، و به خاطر جراحتش مجبور است شهر را ترك كند.»
 
«بيشترين چيزي كه توي غسالخانه از آن مي ترسيدم؛ جنين هاي سقط شده بود. شكل و شمايل عجيبي داشتند. صورت بعضي از آنها به هم فشرده بود. انگار آنها را پرس كرده بودند.
مي گفتند: زنها از هول و هراس انفجارها و آوارها، حمل شان را سقط كرده اند. تا عصر اصلاً طرفشان نرفتم، ولي تعداد نوزادها و جنين هاي كفن پيچ شده گوشه غسالخانه زياد شد، براي آنكه آن قسمت را خالي كنم مجبور شدم بهشان دست بزنم. خسته از رفت و آمدهاي بين قبرها و غسالخانه دو تا از آنها را برداشتم. خيلي سنگين شده بودند. سردي تن شان توي دستها و بغلم مي نشست و تمام تنم را مي لرزاند. وقتي يادم مي افتاد يكي از نوزادان هنوز پستانك توي دهانش بود، آن يكي پيش بند دور گردنش داشت و شيري كه خورده بود، گوشه لبش خشك شده بود، مي خواستم بميرم.»
 
«دا» صحنه هاي زيبايي دارد، اما تصويري كه اعظم حسيني به روايت زهرا از غسالخانه به مخاطب ارايه مي دهد، زيباترين تصاوير كتاب است. اين تصاوير به مخاطب كمك مي كند جنگ و خون را در خرمشهر احساس كند. جايي كه بسياري از ما در زمان جنگ نديديمش و فقط از آن شنيده ايم!

***

«جنگ كه تمام شد، گفتيم خيالمان راحت شده و مي رويم پي زندگي مان، اما ديديم ارزشها دارند رنگ مي بازند و ضد ارزشها پيدا مي شوند. وقتي كار به اينجا كشيد، ديدم اگر من حالا سكوت كنم، خيانت كرده ام به آن هشت سال دفاع مقدس، كه در آن، بهترين جوانان را از دست داديم. تصميم گرفتم براي دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگويم» اينها حرفهاي سيده زهرا حسيني است. راوي كتاب، هماني است كه تا وقتي مجروح نشده در جنگ حضور داشته و خونين شهر شدن خرمشهر را به چشم خودش ديده است. نوشتن كتاب «دا» چندين سال طول مي كشد. زهرا وقتي روايتها را براي نويسنده تعريف مي كند آن هم با آن جزييات، از به ياد آوردن بعضي صحنه ها حالش دگرگون مي شود و ماه ها كار نوشتن به تعويق مي افتد، اما نويسنده صبوري مي كند، آن قدر كه كتاب نوشته مي شود و بعد حزن و اندوهش را در جمله جمله كتاب مي آورد، در خاطراتي كه نمي دانم وقتي شنيده و مي نوشته چه طور از پس تصوير كردنشان برمي آمده.

«با حسين در را هل داديم و به زحمت داخل شديم. از زير كپه هاي خاك سرانگشتان يك پا بيرون زده بود، به عبدا... گفتم: «نترس، چيزي نيس» نشستم و خاكها را كنار زدم. جنازه اي در كار نبود. فقط يك پاي از ران قطع شده از زير خاكها بيرون آمد. پا از آن قسمتي كه قطع شده بود متلاشي و خوني بود. از قسمت مچ پا را سه تايي گرفتيم و به سختي بيرون كشيديم.

خيلي سنگين بود. به نظر مي آمد پاي يك آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سه تايي مان داشت به هم مي خورد. من كه از دو شب پيش چيزي نخورده بودم، دل و روده ام داشت توي دهانم مي آمد. گفتم: بياييد كمك كنيد، اينو برداريم. عبدا... كه رنگ و رويش پريده بود و مثل ديوانه ها شده بود، گفت: من اصلاً دست نمي زنم.

گفتم: عبدا... بيا كمك كن ديگه، خيلي سنگينه.

با اكراه آمد و سه تايي پا را توي راهرو برديم. من گفتم: باز هم بگرديم. شايد چيزي پيدا كنيم.

حسين گفت: آبجي تو رو خدا ول كن. بيا بريم.

گفتم: نه حسين چه فرقي مي كنه؟ !دست و پاي بريده هم جزو بدن شهيده، بايد دفن بشه.

دوباره شروع به گشتن كرديم. لا به لاي خرت و پرت هاي توي سالن، پتوها، لباس هاي فرم، پوتين ها و خاك و خل ها را گشتيم و اين بار يك دست پيدا كرديم. دستي كه آن قدر از هم پاشيده بود كه آدم فكر مي كرد ساتوري شده. حسين دست بريده را برداشت و عبدا... هم پا را روي دوشش انداخت.

آمديم توي حياط، اينجا را گشتيم و يك كيسه نايلون پيدا كرديم. به حسين گفتم: من پا رو توي اين نايلون مي پيچم، تو يه چيزي براي بستن دست جور كن.

حسين داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتي برگشت ديدم يك پاي بريده از زانو با يك پيراهن سياه با خودش آورده. پاي بريده را زمين گذاشت و گفت: بيا اين رو هم پيدا كردم. دست بريده و يك پا را توي پيراهن سياه گذاشتم. بعد آستين هاي پيراهن را به هم گره زدم. عبدا.... گفت: آبجي اين كارها چيه مي كني؟ دل و روده آدم اول صبحي بالا مي ياد.

گفتم: عبدا... اگر اينجا بمونن سگ و گربه ها بو مي كشن مي افتن به جون اينا.

گفت: حالا چرا مي پيچي شون؟

گفتم: خوب نيست تا جنت آباد چشم مردم به اينا بيفته. بسم ا... بگيد، برداريد بريم... .»....

واما کم نیست ازاین خاطرات اما کوگوش شنوا وکو چشم بیناییکه به این ها توجه کند....

توصیه میکنم حتما بخونیدپشیمون نمیشید دوستان عزیز.

 

 

ولادت حضرت علی (ع)برهمه ی شیعیان مبارک باد.

تفحص شهدا

گفتیم یا اباالفضل، اباالفضل‌ها پیدا شدند

ایام عید بود. دقیقاً یادم نیست چه سالی، ولی آن شب مصادف شده بود با شب ولادت آقا امام رضا(ع). در سنگر بچه‌های 31 عاشورا مراسم جشنی برپا شد. آخر مراسم، نوبت من شد که بخوانم. نمی‌دانم چرا، اما دلم دامن‌گیر آقا قمر بنی‌هاشم شد. توسلی پیدا کردیم به جانب آقا. عرض کردم: ارباب! شما مزه شرمندگی رو چشیده‌اید نگذارید ما شرمنده خانواده شهدا شویم.

مراسم تمام شد. صبح قرار شد پای کار برویم. از بچه‌ها پرسیدم: رمز امروز به‌نام که باشد؟ فکر می‌کردم همه می‌گویند «یا امام رضا». آخر آن روز، روز ولادت آقا بود. اما حاج آقای گنجی گفت: بگو یا اباالفضل. گفتم: امروز روز ولادت امام رضا(ع) است. ایشان گفت: دیشب به آقا متوسل شدیم. امروز هم به‌نام ایشان می‌رویم عیدی را از دست آقا بگیریم. یا اباالفضل را گفتیم و حرکت کردیم.

محل کار، دژ امام محمد باقر(ع) در طلائیه بود. کار را شروع کردیم. اولین شهید بعد از چند دقیقه کشف شد. بسیار خوشحال شدیم. اما آنچه حواسمان را بیشتر به خودش جلب کرده بود، نام شهید بود که بر کارت شناسایی و وصیت‌نامه‌ای که شب عملیات نوشته بود و همراه شهید بود حک شده بود: شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمد باقر، گروهان حبیب. از بچه‌های کاشان.

گفتم: بگذارید کار کنیم، اگر شهید بعدی هم اسمش ابوالفضل بود، اینجا گوشه‌ای از حرم آقا اباالفضل(ع) است.

رفتم طرف بیل شروع کردم به کار. زمین را می‌کندم. چاله درست شده بود. دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه‌های سرباز. به‌نام آقای معینی، پریدند داخل گودال. از بیل پیاده شدم. خیلی عجیب بود. یک دست شهید از مچ قطع شده بود که داخل مشتش، جیره‌های شب عملیات (پسته و...) مانده بود. آبی زلال هم از حفره خاکریز بیرون می‌ریخت. حاج آقای گنجی با گریه به من گفت: این دست و این هم آب. هنوز قبول نداری امروز آقا به ما عیدی داده؟ به خودم گفتم حتماً آب از قمقمه شهید است. قمقمه شهید هم کنار پیکر شهید بود؛ خشک خشک. حتی گلوله‌های تفنگش هم مثل نمک توی قمقمه بود. نفهمیدم آب از کجا بود که با پیدا شدن پیکر، قطع شد. وقتی پلاک شهید را استعلام کردیم، دیگر دنبال آب نبودم. جوابم را گرفتم: شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(ع)، گروهان حبیب، از بچه‌های کاشان.

دیگر شک نداشتم که اینجا گوشه‌ای از حرم آقا ابوالفضل(ع) است.

شهیدگمنام

 شهدا ....کمکم کنيد .

ستارگان چیدنی عشق

اين سوخته كامان شهيد

ياسهاي كبود زهرايي اند

كه پرچم پرغرور عزتشان

بر قله ي بلند سعادت

افراشته است...

جان بركفان ولايت

همين شهداي گمنام

ستارگاني نوراني در دل كويرند

اما نه...

بايد اعتراف كرد كه:

شهداي گمنام

ستارگان(چيدني)عشقند...

 

دلتنگی

 بسم الله الرحمن الرحیم

مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.

 

مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.

 

مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.

 

زماني طولانيست كه قصد دارم از شهدا بنويسم ولي 

 

نشد. نه اينكه نخواهم، بلكه نشد.

 

فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...

 

اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.

 

پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.

 

برام خیلی دعاکنیدجمعه یه روزخیلی سرنوشت سازه برام.

 

آی شهدانوکرتونو یادتون نره هااااااااا!

به دعاوضمانتتون نیازدارم

بچه هاشماهم خیلی دعام کنید!

پای آبرودروسطه دعاکنید خداعزتمندم کنه.

یاحق

التماس دعای شدید

 

دلتنگی

 بسم الله الرحمن الرحیم

مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.

مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.

مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.

زماني طولانيست كه قصد دارم از شهدا بنويسم ولي نشد. نه اينكه نخواهم، بلكه نشد.

فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...

اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.

پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.

برام خیلی دعاکنیدجمعه یه روزخیلی سرنوشت سازه برام.

آی شهدانوکرتونو یادتون نره هااااااااا!

به دعاوضمانتتون نیازدارم

بچه هاشماهم خیلی دعام کنید!

پای آبرودروسطه دعاکنید خداعزتمندم کنه.

یاحق

التماس دعای شدید

 

مشهدالرضا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستای خوبم ببخشین ازاینکه میاین به من سرمیزنین اما من شرمنده ترازهمیشه نمیتونم بیام بهتون سربزن مآخه این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود.انشاالله اگه خدابخواد وامام رضالایق بدونه میخوام برم پابوسشالهی قربونش برم که انقدرمهربونه.ازفقیرتاغنی رومیپذیره الحق که راست گفتن حج فقراست.

خلاصه امروزاومدم بگم که هرکی هرحاجتی داره تونظرات بنویسه تا مناونجاواسش دعاکنم البته همه رودعامیکنم ولی اوناییکه میان ونظرمیذارن دعای ویژه میشن

خلاصه حلالم کنید ودعاکنیدامام رضامعرفت زیارتش روبه من بده واین زیارت رو ازم قبول کنه وتوشه ی آخرتم قراربده

یاعلی

التماس دعا

انشاالله قسمت همتون بشه

خداحافظ

 

ای شهدامنم ببرید

بسم الله ارحمن الرحیم

چندوقت پیش که دلم خیلی گرفته بوداومدم دیدم باهیچی دلم آروم نمیگیره جزبایادخداواوناییکه رنگ وبوییازخدادارند.

آره همونایی که اونموقع هم مثل همیشه کمکم کردن ولی من قدر کمکشونوندونستم.امادوباره بازم عاصی ترازهمیشه ومثل قبل ازشون میخوام:...ازته دلم ازته ته ته دل میخوام بگم شهدا کم آوردم به خدا کم آوردم کمک کنید کمکم کنید دارم فنامیشم خودتونو ازمن دریغ نکنید خواهش میکنم دریغ نکنید....دارم دیگه میبرم اگه  شماهم پیش خداواسطه نشین من بایدسرمو بذارم بمیرم بمیرم..

تورواون جنوبی که اومدم پیشتون خودتون کمکم کنید...مگه نمیگین زنده این ؟؟؟؟پس تنهام نذارین..خدایاتوبه واسطه ی اینامنو ببخش وکمکم کن....

قول میدم جزراهی که شمادوست دارین به راه دیگه ای نرم

خدایاقول میدم !!!!!!!!!!!!!!حتی بندکفشمم برای رضای تومیبندم حتی نفسمم برای رضای تومیکشم فقط خدایا کمکم کن ولم نکن .منوسفت بگیرکه اگه ولم کنی باسرمیخورم زمین مگه من کسی جزتوهم دارم خداجونم تورواون شهیدای پاکت قسممممممممممم

بازم روم باشماست:

آی شهداکه زنده اید!کمکم کنید!

ای خدا ای خدا دارم میمیرم ازاین همه.............

دیگه خسته شدم....


شهدایاریم کنییییییییییییییییییییییییییییید...من قول دادم که ناامیدنشم اول ازکرم خدا بعدم ازکمک شمااااااااااااااااااااااااااااااا

کمکم کنید دلم گرفته.دلم ازاین دنیای پرازگناه گرفته دلم میخواد برم دادبزنم بگم توروخدابه مایه نظربندازید......درسته ماگنهکاریم ولی به خدادل داریم....به قول شاعرآقامگه ادم بدا عاشق نمیشن     به والله دل کمه دنیا رومیدن..

هرکی اینو خوندو مثل من دلش واسه رفتن ژیش شهدالک زد واسه این حقیرم دعاکنه

معجزه ی بوی شهدا


بسم الله الرحمن الرحیم  

 

شهداراهشون روانتخاب کردند حالا نوبت من وتوراهمون روانتخاب کنیم؟

 

راستی شما چه راهی رو انتخاب می کنید ؟

 

چند روزپیش به یه بنده خدایی گفتم تا حالا از شهدا شنیدی اصلا میدونی

 

شهدا کی بودن چی کردن چرا رفتن چرا  سوختن  چرا پر کشیدن اصلا 

 

میدونی شهدا برای من و تو رفتن ؟

 

 

گفت:برو بابا شهدا یعنی چی اصلا به ما چه ربطی داره اونا هرچی

 

 

بودن هرکی بودن هرچی شد رفتن اون دوران گذشته الان نسل جدید

 

 

باید با پیشرفت های غربی ها ما هم پیشرفت کنیم تو هم که جاموندی

 

 

گفتم بیا نزدیکتر اومــد گفتم برو خـاک رو بو کن گفت مسخرم میکنی

 

 

گفتم توبرورفت خاک روبو کرد گفتم خوب بو کن این خاک هم قدیمی

 

 

مگه نمیگی نسل جدیدولی خاک مرامش ازمن وتو انسان بیشتره هنوز

 

 

که هنوز بوی پاک شهدا روحفظ کرده ولی من و تو با کارهامون این

 

 

بو رو داریم ازش میگیریم  یعنی مرام من و تو که  شهدا هموطنمون

 

 

بودن هم خونمون بودن کمترازخاک که خاک فراموششون نکرده ولی

 

 

من وتو اونا رو به باد فراموشی سپردیم واقعا برای خودم و تو متاسفم

 

 

که چه جوری داریم با کارهامون یاد  پــاک اون جوونایی کـــه هــنوز

 

 

مادرش چشمهاش روبه انتهای خیابان بسته شاید پسرش دسته گلش بــا

 

 

تابوت با بوی باروت بیاد  رو به دست باد فراموشی دادیم واقــعا تاسف

 

 

نداره؟ دیدم چشم هاش پر اشک شد با صدایی پر بغض گفـت چـرا داره

 

 

گفتم پس بنده خدا بیا ما هم مثل خاک با مرام باشیم بـیا ما هم مثل خـاک

 

 

مراممون رو به شهدا نشون بدیم بهشون بگیم که بعد شما ما هم راهـتون

 

 

رو ادامه میدیم نه اینکه با ترویج فرهنگ غرب یادتون خونتون روحتون

 

 

رو از خاکی که از من نوعی با معرفت تر بگیریم .

 

 

دیدم شروع کرد به گریه کردن گفتم حالا من جا موندم یا تو

 

 

گفت من گفتم پس بجنب تا از قافله جا نموندی خودتو برسون

 

 

شهدا همه رو قبول دارن هم من گنهکار و هم تو تازه عاشق شده رو.

 

 

برای شادی روح شهداصلوات

 

 

 

یاران شهید شده ی امام حسین(ع)

تعداد شهداي مربوط به نهضت عاشورا كه قبل از شهادت امام و يارانش در كربلا شهيد شده اند، بيش از تعداد معروفي است كه به هفتاد و دو شهيد مشهور است. چون برخي از ياران امام در كوفه و در مناطق ديگر قبل و پس از حادثه عاشورا به شهادت رسيده اند كه همه آنها را در فهرست اسامي شهداي نهضت عاشورا قرار مي دهند. كه مجموع شهداي اين نهضت را صد و چهارده نفر ذكر كرده اند اما شيخ مفيد و برخي از مورخان منحصراً تعداد شهداي كربلا و روز عاشورا را هفتاد و دو نفر ذكر كرده اند.[1]
اما اسامي شهداي نهضت عاشورا طبق ترتيب حروف الفبا بدين صورت است:
1. ابوبكر بن علي ـ عليه‎ السلام ـ 2. ابوبكر بن حسن ـ عليه‎ السلام ـ 3. ابوالحتوف انصاري 4. ادهم بن اميد عبدي 5. اسلم غلام امام حسين ـ عليه‎ السلام ـ 6. امية بن سعد طائي 7. انس بن حرث كاهلي 8. برير بن خضير همداني 9. بشر بن عمر حضرمي 10. بكر بن حي تميمي 11. جابر بن حجاج تميمي 12. جبلة بن علي شيباني 13. جعفر بن علي ـ عليه‎ السلام ـ 14. جعفر بن عقيل 15. جنادة بن حرث سلماني 16. جناده بن كعب انصاري 17. جندب بن حجير فولاني 18. جون مولا ابوذر 19. جوين بن مالك تميمي 20. حاث بن امرء القيس كندي 21. حارث غلام و برده حمزه 22. حباب بن عامر تميمي 23. حبشي بن قيس نهمي 24. حبيب بن مظهر اسدي 25. حجاج بن بدر سعدي 26. حجاج بن سروق جعفي 27. حر بن يزيد رياحي 28. حلاس بن عمرو راسبي 29. حنظله بن اسعد شبامي 30. رافع غلام مسلم ازدي 31. زاهر بن عمر كندي 32. زهير بن سليم ازدي 33. زهير بن قين بجلي 34. زياد بن عريب صائدي 35. سالم عبد عامر عبدي 36. سالم غلام بني المدينه كلبي 37. سعد بن حرث انصاري 38. سعد غلام علي ـ عليه‎ السلام ـ 39. سعد غلام عمر بن خالد 40. سعيد بن عبدالله حنفي 41.سلمان بن مضارب بجلي 42. سليمان غلام امام حسين ـ عليه‎ السلام ـ 43. سواربن منعم نهمي 44. سويد بن ابي المطاع الخثعمي 45. سيف بن حرث جابري 46. سيف بن مالك عبدي 47. شبيب برده حرث جابري 48. شوذب شاكري 49. ضرعامر بن مالك تغلبي 50. عائذ بن مجمع عائذي 51. عابس شاكري 52. عامر بن مسلم عبدي 53. عباد بن مهاجر جهني 54. عباس بن علي ـ عليه‎ السلام ـ 55. عبدالله بن علي ـ عليه‎ السلام ـ 56. عبدالله بن حسن ـ عليه‎ السلام ـ 57. عبدالله بن حسين 58. عبدالله بن بشر خثعمي 59. عبدالله بن عمير كلبي
60. عبدالله بن عروه غفاري 61. عبدالله بن مسلم 62. عبدالله بن تقيطر 63. عبدالله بن يزيد عبدي 64. عبيدالله بن يزيد عبدي 65. عبدالاعلي بن يزيد كلبي66. عبدالرحمن بن عقيل 67. عبدالرحمن بن عبدالرب انصاري 68. عبدالرحمن بن عروه غفاري 69. عبدالرحمن ارحبي 70. عبدالرحمن بن مسعود تميمي 71. عثمان بن علي ـ عليه‎ السلام ـ 72. عقبة بن صلت جهني 73. علي بن حسين ـ عليه‎ السلام ـ (علي اكبر) 74. عمر بن جناده انصاري 75. عمر بن ضبيعه ضبعي 76. عمروبن خالد صيداوي 77. عمروبن عبدالله جندعي 78. عمر بن قرظه انصاري 79. عمر بن كعب ابو شامر صائدي 80. عمار بن حسان طلائي 81. عمار بن سلامه دالاني 82. عمار بن صلخب ازدي 83. عون بن عبدالله بن جعفر 84. قارب غلام امام حسين ـ عليه‎ السلام ـ 85. قاسم بن حسن ـ عليه‎ السلام ـ 86. قاسم بن حبيب ازدي 87. قاسط بن زهير تغلبي 88. قعنب نمري 89. قيس بن مسهر صيداوي 90. كردوس تغلبي 91. كنانه تغلبي 92. مالك بن سريع جابري 93. مجمع عائذي 94. مجمع جهني 95. مسلم بن عقيل 96. مسلم بن عوسجه اسدي 97. مسلم بن كثير ازدي 98. مسعود بن حجاج تيمي 99. محمد بن عبدالله بن جعفر 100. محمد بن مسلم 101. محمد بن ابي سعيد بن عقيل 102. مقسط بن زهير تغلبي 103. منجح غلام امام حسن ـ عليه‎ السلام ـ 104. موتع بن ثمامه اسدي 105. نافع بن هلال جملي 106. نصر غلام اميرمؤمنان ـ عليه‎ السلام ـ 107. نعمان راسبي 108. نعيم انصاري 109. واضع غلام حرث سلماني 110. هاني بن عروه مرادي 111. يزيد بن ثبيط عبدي 112. يزيد بن زياد كندي 113. يزيد بن مغفل جعفي 114. ام وهب نمريه قاسطيه همسر عبدالله بن عمير كلبي.

انشاالله ما هم با یاران امام حسین (ع)محشور شویم.

                         التماس دعا

فواید خواندن زیارت عاشورا

 

-   حسين(ع) زيباترين واژه هستی

-   حسين(ع) خون خدا و پسر خون خدا

-   حسين(ع) يعنی عشق، عشق به همه خوبی ها

-   حسين(ع) شخصيتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سيدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش

-   حسين(ع) شخصيتی است که خداوند ثواب زيارت قبر شش گوشه او را از زيارت خانه خودش بيشتر و افزونتر قرار داده است.

 

 حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسيله خواندن زيارت عاشورا، جدم حسين(ع) را زيارت کند " چه از راه دور يا نزديک" به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.

چند نکته در رابطه با اين حديث قابل ذکر می باشد:

 اول اينکه گوينده مطلب يک امام معصوم است، بنابراين خيلی قابل اهميت می باشد.

دوم اينکه امام معصوم قسم می خورد که اين تأکيدی براينکه حتماٌ حاجت اين شخص را خداوند خواهد داد.

سوم اينکه می توان در صورتی که امکان نداشته باشد از نزديک امام حسين(ع) را بوسيله خواندن زيارت عاشورا زيارت کند، از راه دور اين کار را انجام دهد.

چهارم اينکه حاجات مادی و معنوی بوسيله اين زيارت توسط خداوند برآورده می گردد.

   برای رسيدن به مقام قرب الهی نيز وسائل گوناگون وجود دارد ولی وسيله مطمئن، راحت، سريع و ... برای رسيدن به خداوند عشق به امام حسين(ع) می باشد.

   با عشق و ارادت به سالار شهيدان کربلا می توان سريعتر و مطمئن به هدف رسيد.

   برای رسيدن به محبت و عشق و علاقه امام حسين(ع) نيز راههای گوناگون وجود دارد ولی راهی که سريعتر انسان می تواند بوسيله آن به بارگاه امام حسين(ع) راه يابد، و جزو شيفتگان و عشاق سيدالشهداء گردد، از طريق خواندن زيارت عاشورا و خصوصاٌ مداومت به خواندن اين زيارت شريف می باشد.

   دلايل مختلفی برای اثبات اين ادعا وجود دارد که عبارتند از :

1.  زيارت عاشورا از احاديث قدسی می باشد. روايت صفوان در مورد زيارت عاشورا بيان کننده اين امر است که جبرئيل امين اين زيارت را از طريق خداوند متعال برای پيامبر(ص) قرائت نمود و اين زيارت از طريق معصومين به امام باقر(ع) رسيد و از طريق اين امام معصوم به دست شيعيان و دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت(ع) رسيده است.

2. ائمه ما شيعيان خصوصاٌ امام زمان(ع) تأکيد به خواندن و مداومت به خواندن اين زيارت شريف داشته اند، چنانچه در ملاقاتی که سيد رشتی با امام زمان(ع) داشته اند، امام زمان به سيد رشتی می فرمايند: که چرا عاشورا نمی خوانيد و بعد سه بار می فرمايند عاشورا، عاشورا، عاشورا.(مفاتيح الجنان- شيخ عباس قمی)

3. علماء وبزرگان ما نيز برخواندن عاشورا و مداومت به آن تأکيدفراوان داشته اند و خود نيز اين کار را انجام می داده اند و يکی از علل موفقيت اکثر بزرگان و علماء خواندن زيارت عاشورا بوده است.

 

   چه بسيار زيبا است که انسان در هر زوز صبح 5 دقيقه از وقت خود را برای سالار شهيدان و زيارت عاشورا قرار دهد. چه صبح و روز زيبائی خواهد بود روزی که با نام و ياد عزيز زهرا(س) شروع شود.

   مطوئن باشيد که امام حسين(ع) جواب سلام شما را می دهد. فقط بايد دلت را پاک کنی تا جواب سلام امام را بشنوی و يقين داشته باشيد که جواب سلام را امام حسين(ع) می دهد، چون جواب سلام واجب است و امام معصوم محال است ترک واجب نمايد. فقط بايد گوش ما شنوا و لايق شنيدن جواب سلام ايشان باشد.

                               السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

در محرم قلب سوزان مي خرند

 

در محرم چشم گريان مي خرند

 

 

در محرم هر كه شد  محرم به دوست

 

عطر بوي كربلا در قلب اوست

 

 

در محرم دل هوايي مي شود

 

با نگاهي كربلايي مي شود

 

 

در محرم شيعيان زاري كنند

 

همره مهدي عزاداري كنند

التماس دعای بسیارزیادازهمه ی شما دوستان اجرتون باسالارشهیدان

محرم ماه خون تسلیت باد

 

« گریه، ژرفای محبت ... »

 

"وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر شهادت امام حسین (علیه السلام)، و آنچه از مشکلات که بر او وارد خواهد شد را به فاطمه (سلام الله علیها) فرمودند، آن حضرت به شدت گریستند و پرسیدند، پدر جان این واقعه کی رخ خواهد داد؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: زمانی که نه من، نه تو و نه علی باشیم، پس گریه زهرا (سلام الله علیها) شدت یافت و عرضه داشتند: پدرم پس چه کسی بر او می‌گرید؟ و چه کسانی ملتزم اقامه عزا برای او خواهند شد؟ پیامبر فرمودند: دخترم! همانا زنان امت من بر زنان اهل بیتم می‌گریند و مردان امتم بر مردان اهل بیتم، و همه ساله گروهی بعد از گروه دیگر این عزاداری را تجدید خواهند نمود."(

ای شهدامنم ببرید

شقایق و شفاعت زلال بارانش
شقایق ورایحه خوش بهاران در بهارانش
شقایق وشرافت چه بیکرانش
شقایق طلایه داری روی شهیدانش
شقایق و مائده سماواتی گلگونش
شقایق و هزارهزارطنازی جانانش
مرا افسون میدارد مرا مبهوت میدارد
مراشیدای سبزوعاشقی بیدارمیدارد
:::::::::::::::::::::::::::::

هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ،
و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد
و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست
و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ،شقایق و شفاعت زلال بارانش
شقایق ورایحه خوش بهاران در بهارانش
شقایق وشرافت چه بیکرانش
شقایق طلایه داری روی شهیدانش
شقایق و مائده سماواتی گلگونش
شقایق و هزارهزارطنازی جانانش
مرا افسون میدارد مرا مبهوت میدارد
مراشیدای سبزوعاشقی بیدارمیدارد
:::::::::::::::::::::::::::::