تصوير صحنه رو به رو شدن «زهرا» با جنازه پدر شهيدش از زيباترين تصاوير كتاب «دا» است. او كه در اين چند روز حمله عراق به خرمشهر و اشغال آن، به غسالخانه خرمشهر رفته و جنازه هاي شهيدان زيادي را غسل داده و كفن و دفن كرده، حالا قرار است پدرش را غسل دهد، كفن كند و به خاك بسپارد.
«نمي توانستم از پيش بابا بروم. نمي توانستم از او دل بكنم. چهار زانو نشسته، روي سينه اش خم شده بودم. سينه اش، گلويش، صورتش و پيشاني اش را مي بوسيدم. به موهايش دست مي كشيدم. لطافت و نرمي موهايش را زير دستهايم حس مي كردم. قشنگي تنها چشمش مبهوتم كرده بود. برق عجيبي داشت، انگار از شادي برق مي زد. رنگ پوست و حالتش اصلاً شبيه هيچ كدام از ميت ها و شهدايي نبود كه اين چند روز ديده بودم. هيچ سردي در بدنش حس نمي كردم. پوست بدنش طراوت و قرمزي خودش را داشت. انگار بابا خوابيده بود. خيلي قشنگ تر از قبل شهادتش شده بود. حتي چروكهاي دور چشم و پيشاني اش هم از بين رفته بود. نورانيت چهره اش آن قدر زياد بود كه وقتي كفن را باز كردم تا چند لحظه جرأت نكردم به صورتش دست بزنم. دوباره كه صداي در زدن آمد، مجبور شدم كفن را ببندم. براي آخرين بار چشمش را بوسيدم و حلاليت خواستم و خداحافظي كردم. دلم نمي خواست كفن را ببندم. خيلي سخت بود. بازكردنش سخت بود، ولي بستنش سخت تر. انگار با بستن اين گره همه چيز تمام مي شد. آخرين ديدار، آخرين لمس كردن ها، آخرين بوييدن ها، به خدا گفتم: خدايا چه كار كنم؟ تو كمكم كن. چه طور از بابا دل بكنم؟... .»
***
كتاب «دا» را بي وقفه خواندم و در عرض چند روز تمامش كردم و فهميدم «دا» يك كتاب گزارش از جنگ نيست، بلكه يك داستان واقعي از دفاع 33 روزه خرمشهر است و بعد فهميدم چرا كتاب به چاپ۴۹رسيد و چرا به خرمشهر، «خونين شهر» مي گفتند و چرا مي گفتند به اين شهر «با وضو وارد شويد» و چرا گفته اند «خرمشهر را خدا آزاد كرد»!
***
«زهرا كتاب را از سال 47 روايت مي كند. آن وقتي كه 5 ساله بوده و توي بصره زندگي مي كردند. اول از خانواده اش تعريف مي كند. از مادرش كه به او «دا» مي گفتند، از پدرش كه توسط استخبارات حزب بعث عراق دستگير شده و داستان با مهاجرت خانواده زهرا به خرمشهر ادامه پيدا مي كند. وقتي زهرا 17 ساله مي شود، جنگ شروع مي شود و در اين جاست كه مخاطب با كتاب همراه و درگير مي شود.
بيشتر حجم كتاب مربوط به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر است، اگرچه زهرا تا 20 روز در خرمشهر مي ماند، و به خاطر جراحتش مجبور است شهر را ترك كند.»
«بيشترين چيزي كه توي غسالخانه از آن مي ترسيدم؛ جنين هاي سقط شده بود. شكل و شمايل عجيبي داشتند. صورت بعضي از آنها به هم فشرده بود. انگار آنها را پرس كرده بودند.
مي گفتند: زنها از هول و هراس انفجارها و آوارها، حمل شان را سقط كرده اند. تا عصر اصلاً طرفشان نرفتم، ولي تعداد نوزادها و جنين هاي كفن پيچ شده گوشه غسالخانه زياد شد، براي آنكه آن قسمت را خالي كنم مجبور شدم بهشان دست بزنم. خسته از رفت و آمدهاي بين قبرها و غسالخانه دو تا از آنها را برداشتم. خيلي سنگين شده بودند. سردي تن شان توي دستها و بغلم مي نشست و تمام تنم را مي لرزاند. وقتي يادم مي افتاد يكي از نوزادان هنوز پستانك توي دهانش بود، آن يكي پيش بند دور گردنش داشت و شيري كه خورده بود، گوشه لبش خشك شده بود، مي خواستم بميرم.»
«دا» صحنه هاي زيبايي دارد، اما تصويري كه اعظم حسيني به روايت زهرا از غسالخانه به مخاطب ارايه مي دهد، زيباترين تصاوير كتاب است. اين تصاوير به مخاطب كمك مي كند جنگ و خون را در خرمشهر احساس كند. جايي كه بسياري از ما در زمان جنگ نديديمش و فقط از آن شنيده ايم!
***
«جنگ كه تمام شد، گفتيم خيالمان راحت شده و مي رويم پي زندگي مان، اما ديديم ارزشها دارند رنگ مي بازند و ضد ارزشها پيدا مي شوند. وقتي كار به اينجا كشيد، ديدم اگر من حالا سكوت كنم، خيانت كرده ام به آن هشت سال دفاع مقدس، كه در آن، بهترين جوانان را از دست داديم. تصميم گرفتم براي دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگويم» اينها حرفهاي سيده زهرا حسيني است. راوي كتاب، هماني است كه تا وقتي مجروح نشده در جنگ حضور داشته و خونين شهر شدن خرمشهر را به چشم خودش ديده است. نوشتن كتاب «دا» چندين سال طول مي كشد. زهرا وقتي روايتها را براي نويسنده تعريف مي كند آن هم با آن جزييات، از به ياد آوردن بعضي صحنه ها حالش دگرگون مي شود و ماه ها كار نوشتن به تعويق مي افتد، اما نويسنده صبوري مي كند، آن قدر كه كتاب نوشته مي شود و بعد حزن و اندوهش را در جمله جمله كتاب مي آورد، در خاطراتي كه نمي دانم وقتي شنيده و مي نوشته چه طور از پس تصوير كردنشان برمي آمده.
«با حسين در را هل داديم و به زحمت داخل شديم. از زير كپه هاي خاك سرانگشتان يك پا بيرون زده بود، به عبدا... گفتم: «نترس، چيزي نيس» نشستم و خاكها را كنار زدم. جنازه اي در كار نبود. فقط يك پاي از ران قطع شده از زير خاكها بيرون آمد. پا از آن قسمتي كه قطع شده بود متلاشي و خوني بود. از قسمت مچ پا را سه تايي گرفتيم و به سختي بيرون كشيديم.
خيلي سنگين بود. به نظر مي آمد پاي يك آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سه تايي مان داشت به هم مي خورد. من كه از دو شب پيش چيزي نخورده بودم، دل و روده ام داشت توي دهانم مي آمد. گفتم: بياييد كمك كنيد، اينو برداريم. عبدا... كه رنگ و رويش پريده بود و مثل ديوانه ها شده بود، گفت: من اصلاً دست نمي زنم.
گفتم: عبدا... بيا كمك كن ديگه، خيلي سنگينه.
با اكراه آمد و سه تايي پا را توي راهرو برديم. من گفتم: باز هم بگرديم. شايد چيزي پيدا كنيم.
حسين گفت: آبجي تو رو خدا ول كن. بيا بريم.
گفتم: نه حسين چه فرقي مي كنه؟ !دست و پاي بريده هم جزو بدن شهيده، بايد دفن بشه.
دوباره شروع به گشتن كرديم. لا به لاي خرت و پرت هاي توي سالن، پتوها، لباس هاي فرم، پوتين ها و خاك و خل ها را گشتيم و اين بار يك دست پيدا كرديم. دستي كه آن قدر از هم پاشيده بود كه آدم فكر مي كرد ساتوري شده. حسين دست بريده را برداشت و عبدا... هم پا را روي دوشش انداخت.
آمديم توي حياط، اينجا را گشتيم و يك كيسه نايلون پيدا كرديم. به حسين گفتم: من پا رو توي اين نايلون مي پيچم، تو يه چيزي براي بستن دست جور كن.
حسين داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتي برگشت ديدم يك پاي بريده از زانو با يك پيراهن سياه با خودش آورده. پاي بريده را زمين گذاشت و گفت: بيا اين رو هم پيدا كردم. دست بريده و يك پا را توي پيراهن سياه گذاشتم. بعد آستين هاي پيراهن را به هم گره زدم. عبدا.... گفت: آبجي اين كارها چيه مي كني؟ دل و روده آدم اول صبحي بالا مي ياد.
گفتم: عبدا... اگر اينجا بمونن سگ و گربه ها بو مي كشن مي افتن به جون اينا.
گفت: حالا چرا مي پيچي شون؟
گفتم: خوب نيست تا جنت آباد چشم مردم به اينا بيفته. بسم ا... بگيد، برداريد بريم... .»....
واما کم نیست ازاین خاطرات اما کوگوش شنوا وکو چشم بیناییکه به این ها توجه کند....
توصیه میکنم حتما بخونیدپشیمون نمیشید دوستان عزیز.




ولادت حضرت علی (ع)برهمه ی شیعیان مبارک باد.
